دوست اکتیو و پر نشاطی دارم که در سفرهای ناگهانی اش به تهران، روز به یاد ماندنی را برای من و دوستانم در پایتخت رقم می زند. چندی گذشته تر بود که با حضورش در تهران فرهنگستان هنر، نمایشگاه مطبوعات، موزه هنرهای معاصر و مخلص سخن آنکه از دانشگاه تهران تا پارک لاله! طی 6 ساعت طی طریق شد اما از همه خوشایند تر دیدن تئاتر اتاق شماره 6 در تالار مولوی بود که دستاویز و بهانه نگارش این وجیزه است.
نویسنده ی شهیر این نمایش آنتونیو چوخوف برآمده ای از ادبیات سرد و تاریک روسیه بود که در به طبع کشیدن این داستان نهایت رئالیسم افسون آور خود را به کار بسته بود. داستان در بیمارستانی روانی دنبال می شود که از میان بیماران آن، دربندان اتاق شماره 6 از وضعیت ویژه ای برخوردار بودند. انگار این رسم زمانه اشان بود که در قفس گرفتار آیند نه بیماری روانی؛ به جرم دانستنی های ممنوع که دانندگان آن به صنف دیوانگان باید رانده شوند. حتا رئیس بیمارستانی که خود ظرایف طبع و گرانیگاه ذهن این عاقلان دیوانه خوانده شده را دریافته بود؛ به جبر زمانه و سعی خناسانه منتفعان از این روزگار به همان اتاق معروف شماره6 افکنده می شود.
آن چه تکان دهنده بود، عدم شنیدن که نه! حتی تحمل فکر دیگر بود که شخص حامل افکار دور از قرائت رسمی را به زاویه تنگ و توتالیتر محبس روانی تبعید می کند. شرایطی که به شکلی نازک تر در بافت جامعه امروز ما پنهانِ ناپیدا است و تاسف آن که فرهنگ رفتاری مردم ما نیز سعی در تدبر و بازشکافی وضعیت "دیگر اندیشی" و فرجام آن در جامعه خویش ندارد... و اینجا است که فریب تفوق می یابد!
میشل فوکو واپسین پیامبر پست مدرن در شرح این عقلانیت رسمی تعریف شده نقد ها برآورده است. آنجا که تمدن غرب را به چالش و نکوهش می کشاند و اهتمام غربِ مدرن به تعریف عقل و در افکندن ندارندگان این عقل به کنج تیمارستان ها را نهایت جاده ی توحش و بن بست نهلیست می داند. چه اینکه در این وضعیت یک برداشت و تفسیر از اطراف، رسمی و رایج می ماند و همه ی انسان ها محکوم به یک صنف اندیشیدن می شوند. این گونه است که فوکو پرچم پست مدرنیسم را در تقابل هر وضعیت تعریف شده و عقل تثبیت شده بلند می کند.

این نوشته به آن دوست ذکر رفته تقدیم می شود: (س.الف)