در حاشیه آسیب شناسی تئاتر لارستان در ویژه برنامه شبهای تئاتر
بی شک اگر تن تئاتر کشور بی رمق است و کرخت؛ جان تئاتر این شهرستان در حال احتضار است. اما قبل از مویه سرایی و چله نشینی لازم است تا با چشمانی گشاد و گشوده و سینه هایی بی حب و بغض به آسیب شناسی روزگار سپری شده نمایش در این شهر بپردازیم. روزگاری که با شیدایی و پویایی آغاز و با خواب و خلسه و خمیازه فرجام می یابد.

به حق که وضعیت تئاتر این شهر همچون تمام قد همان آدمیان تئاتر سالیان خیلی پیش خود است که اینک یا عافیت طلبی پیشه کرده و دست کاسبی از آستین هنر بیرون آورده اند یا تخدیر مخدر روزمرگی شده اند و یا معصومانه بر بستر تقدیر آرمیده اند و خانه نشین شده اند! گویی این بار برخلاف افسانه های شرقی و اساطیری، ققنوس تئاتر جوجه های خود را سقط کرده و آتش و خاکستر نوزایی خویش را سرد و تیره می بیند.
اما اگر عینک انصاف بر چشمان خود بزنیم می بینیم سرنخ های کلاف پیچیده و بدقواره نمایش امروز شهرستان تعدد زیادی دارد. از خودمان شروع کنیم؛ بدون بلوف و مردم سیاه کنی و تعارف! مایی که عمری است درس جهالت داده ایم و مشق بطالت کرده ایم اما در عین حال ژست های روشنفکرمآبانه سوپردولکسی گرفته ایم و نگاهمان به به مخاطبین نمایش، عالم اندر سفیه بوده است و خود را پیرو مرام سکتاریستی و جدا از مردم دانسته ایم! مایی که زیاده گویی و کثرت ایده آل های انباشته شده در ذهنمان از سواد تئاتری مان سرریز می کند و از سویی با کوچکترین انتقاد چهره پرآژنگ کرده و با کوچک ترین عتاب عطای هنر را به لقایش می بخشیم! از یک سو عشق کور به عادت های فسیل شده داریم و از سویی دیگر بر هرچه نام سنت است پا کشیده و تئاترمان شده ملغمه ای از کپی های دست چندم و دستمالی شده بیگانه! ما که از قدسیت تئاتر محملی برای مطامع سیرنشدنی و مقاصد مهارناشدنی خویش ساخته ایم و استعلای اخلاقی تئاتر را به سفلای بی اخلاقی نشانده ایم!
اما از منظری دیگر، متولیان و مدیران حوزه فرهنگ شهر نیز در این انسداد فعلی بی تقصیر نیستند. اصلا گویی جبر تاریخ در این اقلیم نیز جاری است که هرچه سیاست و ایدئولوژی فربه تر می شود، هنر ناب و مستقل نحیف و لاغرتر! مدیریتی که نخواسته در تاریکخانه بخشنامه ها و آئین نامه ها پنجره ای به هوای آزاد باز کند و همیشه نرم افزار رابطه با هنرمندان را با سخت افزار هرمی قدرت معاوضه کرده و از همه مهمتر با استعلای جایگاه خود، نقش کارگزاری و خدمت گزاری مردم را با آمریت متفرعنانه اشتباه گرفته است!
به هرحال در روزگاری که عقیده و مرام بر «انسان» مقدم می شود؛ معتقدین به این مرام نیز کارگزاران فرهنگ!! و چه خوش گفت حضرت حافظ: «نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند/ نه هرکه آینه سازد سکندری داند.»