رئالیسم ( واقع گرایی) از قوی ترین و نافذترین نگره هایی است که در طول تاریخ ، انسان نسبت به خویشتن خود
و طبیعتی که با آن روبرو بوده است،داشته است. [البته] باید توجه داشت این نامگذاری در قرن نوزدهم و در پی شکل
گیری جنبشی ادبی- هنری با همین کارکرد ایدئولوژیک (مرامی) صورت گرفته است و الا صرف نظر از برخی تفاوت ها
در تعاریف،رد پای این نوع نگاه به جهان واقعیات را (که به صورتی تئوریک و آکادمیک عرضه شده باشد) می توان تا
افلاطون دنبال کرد.نمود واقعیت و باز نمایی آن که از اصیل ترین رویکردهای این مفهوم نظری است ، حضوری غیر قابل
کتمان در دیگر نگره های مدرنیستی داشته است.سوررئالیست ها ، نه تنها به دنبال حذف واقعیت نبوده اند بلکه با اتکا به
ضمیر پنهان و نا خود آگاه آدمی ،در تلاش برای رسیدن به "واقعیت برتر " و عرضه ی آن بوده اند.اکسپرسیونیست ها ،
"واقعیت" سرشت و طبیعت آدمی را به گونه ای کلی ، با گرایشی تلخ و بد بینانه عرضه می کردند.رمانتی سیست ها ،
با تکیه بر ایده آلیسم آلمانی برای رسیدن به " واقعیت متعالی" و عرضه ی آن ، ارائه ی صورت های آرمانی آمیخته با
طبیعت و ذهن را مناسب می دانستند.
رئالیسم (به گونه ی کلاسیک و مدرن) گر چه متکی به اصولی کلی است اما مفهومی چند گفتمانی است ، یعنی در جایگشت های مختلف معنا شناسانه ی خود به تعابیری متفاوت می رسد. مثلا در جایگاه سیاسی به تعبیری و در جایگاه فلسفی و یا ادبی-هنری
به تعابیر دیگری بیان می شود.ما در این مقال با رئالیسم در جایگاه ادبی-هنری به گونه ای عام و در شاخه ی مطالعاتی سینمابه گونه ای خاص سر و کار داریم.
رئالسیم را در نظریه ی ادبی - به زعم جان هارتلی - و با تکیه بر اصل باز نمایی می توان این گونه تعریف کرد: " رئالیسم عبارتست از کار کرد تکنیک های باز نمایانه ای چون : نشانه ها ، قراردادها ، راهبرد های روایی و از این قبیل ، برای به تصویر کشیدن جهانی مادی ، اجتماعی و یا اخلاقی که فرض می شود به گونه ای عینی خارج از باز نمودی که این ابزارها از آن جهان ارائه می دهند ، وجود وهستی دارد." سینمای رئالیستی بر همین مبنا عمل می کند . یعنی به دنبال آن است که زندگی را آن گونه که هست نمایش دهد یا به گونه ای تقریبا مستقیم وبی واسطه یا با استفاده از مصالحی از جنس زندگی برای رسیدن به توهمی از واقعیت که از هر لحاظ به اصل آن نزدیک باشد. از این رهگذر و با تکیه بر نظریات سوزان هیوارد ، دو نوع رئالیسم را در سینما می توان شناسایی کرد. 1. رئالیسم بدون مرز مشخص ( seamless)
2. رئالیسم با انگیزه های زیبایی شناسانه. سینما در هر صورت تنها تصویری از واقعیت را عرضه می کند و اغلب اوقات
ما با توهم واقعیت سر و کار داریم. توهم در اینجا یعنی واقعیت بیرونی و سوژه ی مورد نظر هنر مند اعم از کارگردان
و یا فیلمساز چنان عرضه شود که مخاطب به یک همذات پنداری با واقعیت عرضه شده ( که به راستی اصیل نیست
و فقط تصویری از آن ، بر پرده است) برسد و آن را به جای مدل اصلی و بیرونی بپذیرد ،با این حال مخاطب به این
قضیه آگاه باشد که آنچه اتفاق می افتد ،تنها واقعیتی روی پرده است و یک بازی است.
در رئالیسم بدون مرز مشخص ، اغلب به گونه ای رفتار می شود که توهم واقعیت ، از دید مخاطب پنهان بماند( نه این که
از بین برود ) به شکلی که مخاطب آنچنان در متن و بطن این توهم قرار بگیرد و محاط در ماجرا باشد که از شدت نزدیکی
با فضای اثر چندان متوجه این موضوع نگردد.از تمهیداتی استفاده می شود تا مخاطب چنان شیفته ی واقعیت عرضه شده گردد
وبه چنان همذات پنداری با اثر برسد که برای لحظه ای فراموش کند : " این فقط یک بازی است. "

غالب ملودرام ها این گونه اند. در "سینما پارادیزو" ساخته ی ژوزف تورناتوره صحنه ها بسیاری وجود دارد که باز تابی
از این موضوع است و فیلم از بهترین روایت های خود - بازتابندگی سینماست . در یکی از سکانس ها ، پیرمرد تماشگری
که در سالن سینما پارادیزو ، به همراه دیگران مشغول تماشای وسترنی کلاسیک است چنان در حوادث فیلم غرق است
که با تیر اندازی بازیگر فیلم به سمت دوربین ، از شدت وحشت و پذیرش موضوع جان می سپرد ، یا در صحنه هایی که
تماشاگران با غم ها و مشکلات بازیگران در فیلم ها ( که به نوعی تورناتوره در فیلم خود نسبت به آنها ادای دین می کند)
اندوهگین می شدند و اشک می ریختند و با شادی آنها ، شاد می شدند و می خندیدند.سریال "جواهری در قصر " نیز که
اکنون از سیمای جمهوری اسلامی پخش می شود از این لحظه های وابستگی مخاطب و اثر بسیار دارد. این گونه فیلم ها
غالبا بر یک "تم" و یا تم های محدودی استوارند و مانند یک متن بسته - به زعم امبرتو اکو - در آنها یک خوانش و یا
تعدادی خوانش محدود بر بقیه ترجیح دارد.مثلا در "کازابلانکا" موضوع اثر ، دعوت آدمی به نوعی ایثار ، همدوستی ،
ذبح خود خواهی و بی تفاوتی ، کلبی مسلکی و منفعت گرایی فردی در پای اراده و آرمان خواهی جمعی است ، و یا در
" مالنا" ، تورناتوره از شکست تئوری های روانکاوانه چون فرویدیسم و تئوری های دینی چون تئوری کلیسا در رویارویی
با عشق و احساس اصیل آدمی ، فاشیسم و تمامیت خواهی ( توتالیتاریسم) درونی شده و اثر جبر اجتماعی بر وارونگی
ارزش ها سخن می گوید.حضور بازیگران حرفه ای و تاکید بر توانایی های آن ها جهت همذات پنداری مخاطب با اثر،
لزوم تدوین خوب و دراماتیک ،زوایای نا متعارف فیلمبرداری ، قاب بندی های ویژه و برداشت های غالبا کوتاه از دیگر
تمهیداتی است که در این نگره مورد استفاده است.

رئالیسم زیبایی شناسانه به گونه ای دیگر عمل می کند.رئالیسمی که فیلمسازی فرانسه ی دهه ی 30 میلادی از آن استقبال کرد
و "نئورئالیسم" معروف ایتالیایی از این دسته است.
رئالیسمی که به گفته ی هیوارد : " ... از همان شروع تشخیص داد که گفتمانهای رئالیستی ، نه فقط برخی حقایق را پنهان
می کند ، بلکه موجد حقایق دیگری نیز می شود به بیان دیگر رئالیسم موجب رئالیسم ها می شود."
رئالیسم زیبایی شناسانه بی واسطه تر با زندگی عادی مردم و واقعیات آن در ارتباط است و همچنین در نمود جامعه ی طبقاتی
و پرداختن به مسائل مربوط به فقر و محرومیت اجتماعی ، موفق تر بوده است. چون محصولات رئالیستی زیبایی شناسانه ،
بی واسطه تر در ارتباط با واقعیات هستند و در غالب آنها تحمیل و تزریق ایده و نظری خاص با استفاده از ابزار روایی و
تصویری به مخاطب ،چندان صورت نمی گیرد ،متن باز است و خوانشهای متعددی می توان از آن نمود خوانش هایی که همه
در سطح یکسانی از اهمیت قرار می گیرند. سر انجام آنچنان که هیوارد می گوید :" این نوع رئالیسم از فیلمبرداری در محل
و نور پردازی طبیعی استفاده می کند . اغلب نقش آفرینان آن را بازیگران غیر حرفه ای تشکیل می دهند.
از نمای دوربهره می برد ، ... و از برداشت های بلند (برای جلوگیری از روش های مهار کننده تدوین ) و از
زاویه ی نود درجه قائم استفاده می کند چون این زاویه هم سطح چشم است ، همچون نمایی عینی رابطه بر قرار می کند."
در این گونه ، قرار نیست توهم واقعیت پنهان بماند بلکه مخاطب به خوبی خواهد فهمید که با باز نمایی و تصویری از
واقعیت در ارتباط است.کیارستمی پس از تولید "کلوزآپ" درجایی گفته :"من خیلی ساده مایل بودم تماشگران یادشان باشد که
در میانه ی تماشای فیلمی هستند..." .

با این وجود مخاطب همذات پنداری لازم را با اثر خواهد داشت اما به اعتقاد من این نوع همذات پنداری اصیل تر و طبیعی تر
ازنمونه ی قبلی است چرا که اینک مخاطب از فریب تصویر در امان است و نه در مواجهه با واقعیتی که با مصالح زندگی و بر
اساس مدل بیرونی ساخته شده که با واقعیتی که خود زندگی است روبرو است. بیهوده نیست که کیارستمی نام یکی از
آثار خود را - که به زعم نگارنده در گونه ی رئالیسم زیبایی شناسانه است - "زندگی ودیگرهیچ" می نهد. برخی آثارمحسن
مخملباف و غالب آثار عباس کیارستمی نمونه های خوبی از این گونه اند.البته دسته ی دیگری هم هستند که با تلفیق این دو نوع
کلی ، ضمن دست یابی به رئالیسمی صریح ، به جذابیت های دراماتیک اثر نیز وفادارمانده اند و به جهانی تازه دست یافته اند.
سینمای مستقل آمریکا در این زمینه فیلم های خوبی عرضه کرده است.(سینماگران مستقلی چون جارموش، اسکورسیزی و... ) .
رئالیسم در ابعاد مختلف ، همچنان با قدرت در سینما به حیات خود ادامه می دهد و این مقال تنها یک روایت از این حضور بوده
است.
[ فرزاد قناعت پور ]