اشعار ذیل در احوال رجال بی پناهِ بی گناه (( اَعم از سپید و سیاه)) که با یک نگاه گم نمودند راه و افتاده اند به اندرون چاه.
فی احوال رجال علیل زن ذلیل:
جواب محبت که سیلی نبود
رخم قبل از این زرد و نیلی نبود
پس از یک دو ماهی که گل هدیه داد
به دستش بجز دسته بیلی نبود
من آنم که مجنون شدم پیش او
ولی او همانند لیلی نبود
خوراکم فقط نیش و زخم زبان
بر این کار زشتش دلیلی نبود
شدم زن و او شوهر بنده شد
خدا، سهم من زن ذلیلی نبود
و بی شک شبیه زنان می شدم
اگر پشت این لب سبیلی نبود
اگر خوانده بود این غزل را زنم
به جای تنم جز فسیلی نبود
رباعیات زن ذلیلی (:
در ظاهر جثه مثل فیلید شما
در چهره پر از ریش و سبیلید شما
باید بکنند خاک عالم سرتان
با اینهمه باز زن ذلیلید شما ؟!
عمریست که دل شکسته ای بانو جان
از دست زمانه خسته ای بانو جان
وقتی سر من داد زدی فهمیدم
هستی تو سلاح هسته ای بانو جان
هوای خانه طو فانیست امشب
کسی فکر دل ما نیست امشب
زنی که ماه اول همدمم بود
شبیه دشمن جانیست امشب
در خانه زنی که خوب و خوش رو باشد
پیوسته بهار و عطر شب بو باشد
ای کاش دمی ز خواب خوش برخیزم
صبحانه پنیر و مغز گردو باشد
به زبان لاری (:
روزگار مَ و سورمهء چشت هم رنگ یَکه
مُوِ مَ و بخت تو دوتاش و سفیدیِ نمکِ
اُمگُتِش یَک کمی جا مادِ اَگوشهء دلِ خُوت
و خَنَه اُتگت که دِلِ مَ مَگَه جَی گُو گُلَکه !
بَرَساتی اُمبا ولی نه نفت اُشِسی نه فتیلهَ
خُونَتو دورِ وُ بدبختی که مَم نیسی وَسیلهَ
یَک روز اُمگُت مَ گِناتم ،خرُتِم،عاشقُت اِسّم
اُتگُتِم نِبَیش که اِنکه خونه اسّی نه تویلهَ
از دوستان (:
مقدم ببر منت لی مکش
چو مجنون مشو ناز لیلی مکش
به عصری که زنها همه شوهرند
مجرد بمان زن ذلیلی مکش
(عبدالعلی اخضری)
عیال بنده که نامش شهین است
چه خوب و مهربان و نازنین است
اگر چیزی بگویم غیر از اینها
حسابم با کرام الکاتبین است
(خالو راشد)
این هم برای حفظ امنیت جانم :(
نِگی لَب تو که اُمکه انار مَز چَش کَت
لباسِ مَخمَلُت اُمدی بهار مَز چَش کَت
سئوال اُمکه که شهرُش کُجَی شُگُت جهرم
یکی یکی دُتیَی لار مَز چَش کَت