واقعیت این است که حیفم می آید شما را با غرور آقای رئیس جمهورخطاب نکنم و طعم ملس تکرار نام شما را از خود دریغ کنم! آقای خاتمی رئیس جمهور همچنان محبوب من هشت سال بر سر عهدی که با تو بستیم ماندیم.

این عهد ربطی به مقام شما ندارد که معطوف به منزلت عظیم شماست. می خواهم بدانید که در قدم های بعدی نه در پشت سر شما که در کنار شما خواهیم ایستاد. به خاطر هشت سال از جوانی مان و زندگی مان که به ایستادن در پای دموکراسی نوپای ایرانی گذشت، گاهی به بغض و گاهی به لبخند...
حالا اینجای کار که رسیدیم می خواهم به شما بگویم که خسته نباشید! شما همینکه لبخند بزنید خستگی از تن ما می پرد.
عمری است تا به راه غمت رو نهاده ایم
روی و ریای خلق به یک سو نهاده ایم
تاق و رواق مدرسه و قیل و قال علم
در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم
این ابیات روح افزای حضرت حافظ به پیشنهاد سید محمد خاتمی بر بنای یادبود گفتگوی تمدن ها که خود نیز واضع آن است در شهر تاریخی وایمار آلمان نقش بسته است...
غربی ها و مردمان آن سوی آتلانتیک بسیار شایسته تر و فاخرتر از ما ایرانی ها دستاورد خردمندانه خاتمی را در سپهر ذهنی و سرای زندگی شان پاس می دارند. چه اینکه همینک نیز وجود گرانمایه سید محمد خاتمی در اروپا و آمریکا بزرگداشته شده تر از وطن خاتمی است.
اما خاتمی که بود؟ از کدام رو و سو با ما سخن می گفت؟ یا سوال اساسی تر از چه با ما سخن می گفت؟
فرسنگ ها فاصله است تا ذهن ایرانی، مرد اندیشه قانون و آزادی را به تمامی درک کند و به او فاخر باشد. طلوع آفتاب خاتمی در 2 خرداد از دریچه نوجویی و تحول طلبی ملت ایران اتفاقی است که با کمی اغراق در کنار انقلاب مشروطه، ملی شدن صنعت نفت، پیروزی انقلاب اسلامی و فتح خرمشهرمی توان آن را جای داد. چه اینکه با خاتمی آنچنان فصلی در روزگار معاصر ایران رقم خورد که دیگر رجعت ناخواسته یا خودخواسته به دوران قبل از 2 خرداد کاری است ناشدنی.
بعد از 2 خرداد و خاتمی است که همه به ارزشهای دموکراتیک متشبث می شوند، آراء مردمی را محترم می دارند، انتقاد را حق میدانند و آزادی را جاری و ساری می خواهند. اینچنین روز عزیزی که تاریخ ما تورقی اساسی خورد باید نیکو داشته شود و از اذهان نرود...
اما چند کلمه ای خودمانی با خاتمی بزرگ:
واقعیت این است که حیفم می آید شما را با غرور آقای رئیس جمهورخطاب نکنم و طعم ملس تکرار نام شما را از خود دریغ کنم! آقای خاتمی رئیس جمهور همچنان محبوب من هشت سال بر سر عهدی که با تو بستیم ماندیم. این عهد ربطی به مقام شما ندارد که معطوف به منزلت عظیم شماست. می خواهم بدانید که در قدم های بعدی نه در پشت سر شما که در کنار شما خواهیم ایستاد. به خاطر هشت سال از جوانی مان و زندگی مان که به ایستادن در پای دموکراسی نوپای ایرانی گذشت، گاهی به بغض و گاهی به لبخند...
حالا اینجای کار که رسیدیم می خواهم به شما بگویم که خسته نباشید! شما همینکه لبخند بزنید خستگی از تن ما می پرد.