iran flash clip free download music
i n f o @ a r t la r . c o m
contact home

آرشيو مطالب و نويسندگان
سال نو مبارك
ارسال کارت تبریک های نوروزی
به بهانه سالروز تولد فروغ فرخزاد
آلبوم ورگار : دکتر خنجی / VARGAR : DrKhonji
به مناسبت درگذشت شاعر بلند مرتبت قیصر امین پور
عکس کاغذ قیچی [مجموعه عکسهای نمایشگاه]
چرا هيچکس پدر رپ فارسي است ؟
دلخوشي هاي کوچک این معلم [عکسهای مسلم ابراهیمی]
گزارش تصویری استقبال پر شور مردم لارستان از آقای احمدی نژاد
کلیپ چشمان من
كليپ شور عشق با صداي رضا صادقي reza sadeghi Flash clip
كليپ ماه مبارك رمضان
احمد مبشري
ميراث شوم [ داستان ]
آدم پس از هبوط [ داستان ]
دروغ...دروغ... باز هم دروغ!
... به مويه هاي غريبانه قصه پردازم.
ديوار، چادر خانه ما
راز آن چشم ها [ داستان ]
اظهار و اعلام وجود
حامد زارع
اندیشگی یا شوریدگی ( نگاهی به صبغه عقلانی عاشورا )*
تفوق فریب
نیکوداشت دوم خرداد
گزارشی از یک آشنایی
تقدیم به «خاطره» نمایشگاه کتاب
خاتمی «فضیلت» جمهوری اسلامی
گفتگوبا شهردار لار
برای آغازگری
حمید منشی
گزندگی خواب آور (نقدی بر آثار طنز راشد انصاری)
زیبای خفته ( در حاشیه آسیب شناسی تئاتر لارستان )
اُشو به مثابه ایدئولوژیست ضد ایدئولوژی (قسمت اول)
يادداشتي بر فيلم «اخراجي ها»
معنویت مخدر
عبدالرضا مفتوحي
اشعاری فی احوالات نمانندگان مجلس
زن ذلیلی
بشنو حقيقت را
سلام من عبدالرضا مفتوحي ام
مسلم ابراهيمي
ترانهء ناتمام
عطر تو
گفتگو
مسافر
غم
درباره آرت لار !
مقاله هاي آموزشي
خط در تركيب بندي و تعديل نيروها
فتوشاپ تاريكخانه ديجيتال (قسمت اول)
نقطه در ترکيب بندی
تقابل وحدت و تضاد در ترکيب بندی
رنگ شناسی و مبانی شناخت روابط رنگها
مراحل ساختار بندی يک فضای عينی به صورت ذهنی
نویسندگان مهمان
رئالیسم در سینما یا این یک واقعیت نیست[ فرزاد قناعت پور ]
وبلاگ دوستان
اسماعیل حق پرست
نان و کتاب (حبیب آرین)
میکادونامه mikadoname
روزنوشته هاي شيبي
تارونه بابا
ريحون
گفتني هاي ناگفته
افسون گل
گرمي گفتار
جستجو در سايت

 
May 31, 2007
ميراث شوم [ داستان ]

من اگر بدانی چقدر خوشحالم که آخرین سنگ مزار درگذشتگان خویشم.
من اگر شده یک جا و به اندازه ی یک تن ، تنها نقطه ختام سنتم. نفس نفی آینده ای هستم که باید در بند این گذشته می ماند.
من این صفحات را همچون سنگی بر گوری خواهم نهاد که آرامگاه هیچ جسدی نیست.
"جلال آل احمد"

" از زندگی آن قدری که به من مربوط می شود نشانه های مبهمی دارم :مشتی معلومات دسته دوم که به ضرب و زور چند کتاب کهنه و روزنامه دستگیرم شده، نوع خاصی اعتقاد به دین و خاطراتی کج و معوج که لای تقویم و آلبوم نیمه خالی مانده . چیز های دیگری هم هست ؛ مثل : وسایل نظافت و عادات شخصی ، سیگار کشیدن قبل از خواب ، یک خانه بدون آدرس پستی و چند اتاق.
اتاق من محفظه ای مشکوک، مرطوب و وهم انگیز است. این حجم پر از وهم تا حدي که امکان داشته خلاصه شده كه جا برای خیال بافی و فکر کردن حواشی اموری که روزانه برای هر کسی پیش می آید داشته باشم. کف اتاق، قالی کهنه ای با نقش گل و بوته فرش شده و دست نوشته ی خطاط گمنامی روی دیوار، یادگار دختر همسایه مان است که شوهر کرده. حروف درهمی است که تا حالا کسی نتوانسته چیزی از آن بفهمد : پردخشیوخدیو!

داخل کمد دیواری اما ، انبوهی از خرت و پرت هایی تل انبار شده که در طول زندگی جمع می شود؛ از آن هایی که نه دور ریختنی است ، نه آدم می داند به چه کار می آید . و به گمانم مدت زیادی است آنجا مانده. چیز های عجیبی مثل : کمان حلاجی ، اسطرلاب ، کوبلن نیمه کاره ی نقش پیر مردی که از لباس دختر دیلاقی آویزان است ، رخت خواب کهنه ی یک نفره ، بطر عرق ، سری لوازم آرایش زنانه، یک دست فنجان آرکوپال ، کتاب های مصور سکسی ، تفنگ دو لول روسی که مدت ها است روغن کاری نشده ، لباس های مردانه اندازه ی تنم ، قوطی خالی واکس و لاشه های دیگری که درست نمی دانم به چه درد می خورند.
... و یک زن! زنم ؛ که همه ی خرت و پرت ها متعلق به او است. چیزی نیست که مال من باشد یا این که بخواهم داشته باشم جز لباس های نفرت انگیزی که آن ها را درون کمد حلقه آویز کرده ام. این که گفتم " زنم" به خاطر مردمی است که او را به نام من می شناسند. گمان نمی کنم پچ پچه های اهالی محل راست باشد ، اما می گویند ده هزار سال بيشتر سن دارد؛ به هر حال از هر چه به یادم می آید این زن بوده. راستی! یک زن به تنهایی می تواند حامله شود؟ ها!؟ "
کمی روی صندلی جابجا شد. خمیازه ای کشید و انگشت های لاغرش را در موهای جوگندمی اش که ذره ذره سفیدی اش بیشتر مي شد، فرو برد. سیگاری روشن کرد و دودش را نم نم بیرون داد.
" زن همسایه گفت زنم حامله شده. خودش چیزی نگفت. اغلب اوقات لب هایش را لجوجانه به هم می دوخت و ساکت می ماند تا جایی که لحن صداش از یادم می رفت و همین کفری ام می کرد. حس می کردم مسخره ام می کند. لب های زمختی داشت و کنار دماغش خال سیاه پر مویی بود. همیشه از چشم هایش شرم داشتم؛ انگار کاری کرده بودم که نباید می فهمید و فهمیده بود. با این حال سرزنشم نمی کرد ، دعوا راه نمی انداخت و چیز خاصی از من نمی خواست. حس نمي كردم زنم باشد. گمانم بود مثل شاهد لجوجي زندگي ام را زير نظر گرفته. نگران نبود، دلواپس هيچ چيز من نبود. از لجش چند ماهی تریاک کشیدم بلکه چیزی بگوید و به همین بهانه بگیرمش به باد کتک. چیزی نگفت. حتی سر قضیه زن همسایه مان. می گویند پدرم خطاط بوده. ها ؟! "
حرف که می زد به چشم هایم خیره می شد . لفظ زن ، مانند کلمه ی گیره برایش بی معنی بود و با احساس واحدی بیان می کرد . چشم گود افتاده و فک باریکش با گوش های بزرگش تناسبی نداشت و عینک پنسی تق و لقی که روی دماغش سنگینی می کرد قیافه ی خسته ای به او داده بود. پوزخندی زد و نگاهش را به سوی سیمان ترک خورده کف حیاط لغزاند. تایید مرا نمی خواست و به باور حرف هاش احتیاجی نداشت. حرف زدن برایش مثل اعتراف سبکی در تنهایی خودش بود. موجود مفلوکی بود که به طرز غریبی دوستش داشتم ؛ از همان روزهاي اول. مثل بقیه حیاط فسقلی را با وراجی دوره نمی کرد و کوبلن نمی دوخت. سر پا تکیه به دیوار داده بود و با دود سیگارش بازی می کرد. چشمک زد و زبانکی انداخت. بعد ها گفت :" می خواستم بترسانمت ، بچه خوشگل! "
" مهم نیست ؛ این که پدر آدم چه شکلی باشد ، یا اينكه قبل از تولد تو یا چند وقت بعد مرده باشد ، آن قدر دور باشد كه حتی طرح محوی از چهره اش را هم به خاطر نیاوری ؛ اما من از پدرم هیچ نشانه ای ندارم،انگار هيچ وقت نبوده. پرس و جو ها م از پیر مرد ها و زن های چروکیده شان، ترسي به جان شان می انداخت كه نمي دانم... مِن و مِن می کردند. بین انگشت شست و اشاره شان را می جویدند؛ صلوات می فرستادند و می رفتند ؛ بی که کلمه ای بگویند که یعنی نمی دانیم. کسی سراغی از پدرم ندارد اما تو که غریبه تری اگر بپرسی همه شان می دانند از رخت خواب خانه ی ما دو بار بیشتر استفاده نشده. آیا من ثمره ی وهمی در رحم مادرم بوده ام؟ آیا زندگی ام خواب کودکی در گهواره ای کهنه نیست ؟ و آیا ما سایه هایی نیستیم که بی نیاز از تناسل، تنها درون اوهام یکدیگر متولد شده ایم ؟
سگ پدر حامله بود.قسم مي خورم كار من نبود. او هم هيچ وقت از خانه... بي خيال! گفتم همیشه از او رو می گرفتم ؟ وقتی لخت می شدم از چشم های حیزش که نگاهم می کرد و نمی کرد به تاریکی اتاق فرار می کردم. به لباس های نکبتی ام وابسته شده بودم. از گیره ی لباس با آن شکل طنازش خوشم می آید . چند تای آن ها را به دیوار اتاقم زده ام . می گویم ها ! مسخره نیست از شرم اندامی که مال تو است ، از شرم شهوتی که با تمام اجزای جسم و روحت حسش می کنی ، به واسطه ی وجود چشم هایی که نباید نگاهت کند ، مجبور می شوی خود را میان پارچه های بد قواره پنهان کنی ؟
یک شب وسوسه شدم بطری عرق پیرزن را سر بکشم. قبلنا به هیچ کدام از وسایل زن دست نزده بودم . انگار اسبابش رازی بود که نباید گشوده می شد. همه ی کمد را به هم ریختم اما اثری از بطري نبود. كفرم در آمده بود و از لج هر كاري مي كردم كه آن شب بطر را سر بكشم. زنک در حالی که می خندید به اتاقم وارد شد. چرا کسی تا حالا خرخره اش را نجویده است تا این طور نخندد؟ بطری در دستش بود و نقل و پسته آورده بود. آرام شدم و مبهوت ماندم از كجا فهميده بايد عرق كوفتي را بياورد؟ کف اتاق دراز کشیدم و فکر کردم که رنگ ارغوانی شراب می تواند دلیل نوشش باشد ، اما برای سرکشیدن این مایع بی رنگ بد بو چه دلیلی داشتم ؟ استکانی عرق برایم ریخت و با فاصله ی زیادی از من رو به آینه نشست . عرق، ته گلویم را سوزاند . زیر ابرو هایش را بر می داشت. بخار داغی تا دهانم بالا آمد. فكر مي كردم تمام مشكل اخلاق بشري ، رويارويي با شراب و عرق بوده. عمري ترسانده اند ونه گفته اند. از همان زمان هم آدم ها نوشيده اند. با مزه بد و بد خماري پسش. سرمه كه مي کشید اشک ، دور چشمم نشست. دم رفتن دختر همسایه مان هم اشک روی مژه هایم نشست؛ اما زور زدم که گریه ام نگیرد؛ ديگرمرد شده بودم اما او چرا شوهر کرد؟ به حیای راه رفتن و چادر کیپش نمی آمد بتواند زیر نور چراغ و جلو چشم کسی لخت شود ؛ اما روزی که زنم توی رخت خواب مان لخت دیدش ، فهمیدم که توانسته. و فكر كردم گماني قبل از اين كه نه بگويند به خوردن شراب، آن ها نه را گفته بوده اند. اول " نكنيد" گفته شده بعد " كرديم" شنيده شد.
سرخاب لب هایش را گلی کرده بود. لا به لای گل و برگ های کوتاه كه انگار از فرش دراز شده بود و به آسمان مي رسيد، دختری ماتیک می مالید که گمانی هر لحظه زیبا تر می شد؛ خال زیبایی کنار حفره ی بینی اش داشت و برجستگی سینه اش از زیر لباس توری ، مثل دو تپه ی تا نیمه برف گرفته پیدا بود و لب هاش از خواهشی شهوانی متورم بود. از تصور آمیزش با بدن گوشتالویش نفسم بند آمد. رگ هایم سفت شده بود و دلم تند می زد. حرارت غریبی سر انگشتانم را می سوزاند ، الان که تاول بزند اما مغز حس مي كردم استخوانم چنان یخ بسته که جهنم آبش می کند. فقط ! رمق از پاهایم در رفته بود . اگر قدمی بر می داشتم مثل بستنی آب می شدم. انگار هستی از سینه ام به پایین شره کند ، چیزی در تنم می دوید. سينه كش به طرفش خزيدم،مثل مارمولكي كه طعمه درشتي را بلعيده باشد. لبخند مي زد و در نگاهش سرزنشي بود انگار به چيزي نگاه كرده ام كه نبايد. مي ديدم تمام ذرات تنش از لباس تورش بیرون زده و همين حريص ترم مي كرد. مثل افعی نگاهش به مردمک چشمم چسبیده بود. فقط اشاره ی یکی کافی بود تا دو تن به هم بپیچند و زهرآب این در تن آن بریزد ؛ تا تخم بشر پراکنده شود. به جان كندن دستم را به ساق پاي چپش رساندم كه جوراب بلندي به پا داشت. اما آن يكي پايش برهنه بود. دستم را گرفت و گفت كه بخوابم. و بعد خنديد... مثل مار پیچ می خورد. وحشی بود و درد می کشید. انگار بخواهد عمری ناکامی را با یک شب هم آغوشی جبران کند، مرا مثل منگنه فشار می داد. جانم نیمه راه بالا آمدن بود ؛ با این همه ، آن لحظات تنها زمان شهود من بود که توانستم ابتدا و انتهای جهان را تجربه کنم. دلیل جنگ اول و حس کام هاي نا برآمده را بدانم . چهره مقدس فاحشه ها و راهبه ها را ببينم؛ صورت شکسته ی زنان بیوه ، شمایل خیال دختران به خانه مانده ...
دخترک جیغ های خفیفی از سر حظ می کشید و چنگال هایش را در پشتم فرو کرده بود. گیج بودم و ضعف مطبوعی بدنم را کرخت کرده بود. انگار حنظل ، دهانم از استشمام نفس غریبه اي تلخ بود. تنم بوی مردار می داد و لاشه ام مثل گوشت سلاخی شده، روی زمین مانده بود. از چاک دامن دخترک ، انگار استخوان تکیده ی زنم را دیدم. جای سوختگی پای چپش حالم را به زد. تا آن شب ندیده بودم.
درست نمی دانستم زمان چقدر گذشته و در تمام مدت شب چه کار می کرده ام. نگاهم به بطری عرق بود. خط نوشته ی کاغذ دورش انگار دست خطی از سیاره ای مجهول بود ؛ جز حروفی پرت چیزی نفهمیدم : پ د ر...خ وش ی...خ ودی.
طرح چند تصویر پراکنده در ذهنم می گشت : فاحشه های زیبا، دختران به خانه مانده و دختری که خال بزرگی نزدیک دماغش داشت. تصویر این دختر شباهت محوی با زنم داشت که روی فرش مچاله شده بود و سینه ی برهنه اش تند می زد. غمی روی دلم تل انبار بود که نشان از جنایتی داشت که گندش به هفت آب از زندگی ام پاک نمی شد. باید کاری می کردم. چشمم می سوخت و لب هایم انگار وردی بخواند بی اختیار باز می شد. کسی در تنم با زبانی بیگانه حرف می زد. حالا يادم مي آيد كه میان آواهای نامفهومی که از گلویم خارج می شد چند بار پدرم را صدا زدم.
زنک سینه بندش را پوشید و لبخند زد. باید همان دم خرخره اش را می جویدم اما نمی توانستم . دیگر جسارتی برایم نمانده بود. او این را می دانست و می خندید. خشونتم تا آن زمان از تقوای جنسی ام بود. بعد آن شب قرمساقی از چشم هایم می بارد. نمي بارد؟ "
پیر مرد تلخ و به درد می گریست. تحمل گریه ی پیر ترها طاقت فرسا است. عینک پنسی اش را به چشم می زنم تا بدانم از پس این شیشه ی تار زندگي اش را چگونه می دید. می گویم قصه اش زاییده ی شب های کشدار زندان است و خیال مکرر جفت و شراب، اما مگر نه که این پیر دربه در راوی قصه مکرری بود که جملاتش میان کلمات هرزه ی زندگی گم شده بود. زندگی او تجسم عینی حوادثی بود که در لایه های زیری زندگی آدم ها رخ می دهد و تنها فاجعه ای از این دست پرده ها را پس می زند. هیبت این فاجعه تا چه حد توانست فردای مرا از کابوس گذشته ها رهایی دهد؟ پیر مرد بد حال بود و می ترسیدم از دست برود. شاید سوای دوست داشتنش ، اشتیاقم به دانستن همه ی ماجرایی که بر او رفته، نگرانم کرده بود. روی تخت خواباندمش اما باز با سماجت حرف می زد:
" ماجرای آن شب به درک من از فاجعه ای انجامید که بارها به همین صورت رخ داده. اگر جلو این تسلسل را نگرفته بودم ، نسل بعد من باید تا ابد این نکبت و ننگ را مکرر می کرد. من که ثمره ی آگاهی تدریجی اجدادم از این میراث شوم بودم باید حلقه ی خودم را از این زنجیر جدا می کردم. حالا هم مطمئن نیستم این واقعه تنها منحصر به تبار ما باشد؛ شاید سرنوشت محتوم و پنهان همه ی آنانی است که راز را ندانسته اند. دیگر نای حرکت نداشتم. ترس آن کابوس در جانم بود و پایین تنه ام را سستی فلج کننده ای کرخت کرده بود. خیال می کردم وارونه آویزانم کرده اند و مثل این که آدم را درون پیله ای بچپانند ، فشارم می دهند. چشمانم از درد گرد می شد و مدام حالت تهوع داشتم. خیال ِ پشت خیال، شب و روزم را به هم دوخته بود. اتاقم تنگ تر شده بود و جا برای نفس کشیدن نداشتم. حس می کردم زندگی لرزانم به نفس های زنم بسته است که دیگر سنگین راه می رفت. چند ماه در انتظار خفه کننده ای به سر بردم که شرح لحظه هاش مثل وا گویی کابوسی عذابم می دهد.
اواخر حالاتم بد تر شد. گاهی دردی مطبوع سرم را به دوران می انداخت و شبیه مخدری قوی ، ذهنم را از توجه به تنم باز می داشت؛ گو این که اگر می خواستم هم از عهده ام بیرون بود. حركت خون در رگ هایم تند تر شده بود و حالت غم و شادی ام تشدید می شد. وسوسه ای مدام مرا وا می داشت با کاردی شکم زنک را پاره کنم. اما شوق درک نیم بند حقیقتی که سال ها طول کشیده بود تا به من برسد مانع از انجام این تصمیم بود. باید امانش می دادم تا از حالت چشم هاش چیزی دستگیرم می شد که بدانم بی راهه نرفته ام.
یک روز رویایی را به وضوح دیدم: اتاق زنم آتش گرفته بود و صدای فریاد دردناکش، مثل شب تولد پسرش به آسمان بود. مردی با شتاب از میان شعله ها بیرون پرید و به سمت درختان حیاط خیز برداشت. دستار کهنه ای حمايل شانه اش بود. سرش را به سمت من برگرداند و چیزی را نشانم داد و روی چمن ها انداخت. برقي شبيه كه مردك بی تامل به درون چاه پرید. استخوان بود مرد؛ مثل میتی چندین ساله که از گور در آید تا خانه ای را آتش بزند و برگردد. صدای گریه ی بچه خردی از ته چاه می آمد.
كابوس واره هاي زندگي من ادامه داشت تا نیم شبی كه ديدم خانه پر از اجسادي است که بین در حیاط و اتاق زنم سرگردان اند. صدای خواب آلود زن همسایه را شنیدم که دختري را پی آب گرم می فرستاد. چیزی مثل خون دلمه شده راه گلویم را گرفته بود . کسی داد می زد بروند دنبال بی بی قابله که بچه خفه شده، می آید. بی بی را از پشت دریچه دیدم، در حالی که چادرش را پشت کمرش گره می زد وارد اتاق زنم شد. صورتم را جلو آینه گرفتم. کله ای سیاه و پف کرده به گردنم چسبیده بود و به جای مو کرک های زردي روی سرم در آمده بود. زنم جیغ می زد. و من ميانه راه خفه شدن از هوش رفتم.
بيدار كه شدم، مایع لزجی تنم را گرفته بود؛ خون بود و بوی نجس ادرار می داد. از اتاق زنم صدای وحشت ناک گریه ی نوزادی بلند بود. دستی شانه ام را تکان داد. زنک همسایه صبحانه ام را آورده بود. گونه هاش مثل زمان باکرگی ش از سفیدی برق می زد و هنوز تازه مانده بود. لاشه ی دراز و استخوانی ام را از زیر ملافه خونی بیرون کشیدم. زنک شلواری روی پایم انداخت که پس زدم و لخت مادر زاد وسط اتاق ایستادم. روی میز، چاقوی قلم تراش زیبایی رها شده بود؛ حکما کار زنک همسایه بود. روی دسته ی چاقو صورت مردی حکاکی شده بود که حس می کردم شباهت دوری با خودم دارد. هر چه تلاش کردم نتوانستم رنگ دسته چاقو را بدانم. کمی بعد مفهوم رنگ از ذهنم پاک شده بود. هر یک از اشیا حجم مرده ای بود که درک نیم بند و دوگانه ای از آن داشتم. مفاهیم ذهنی ام به هم ریخت. معنی بسیاری از کلمات؛ مفهوم رنگ، دور، نزدیک و شب یا صبح از حافظه ام پاک شده بود. اطرافم محیط نا آشنایی به نظر می رسید که مدت ها طول می کشید به ماهیتش پی ببرم. در آن واویلایی که استفاده از دست و ذهنم ناممکن می نمود، انبوهی از خاطرات درهمی را به یاد می آوردم که نمی دانستم آیا تجربه ای در گذشته دور خودم است یا محصول اسكان روح اجداد نادیده ام در تن له شده ام. خوابی نبود که در بیداری می دیدم؟ و آیا زندگی من فریبی نیست که سایه ها و اشباح مسبب آنند؟
بچه را گاهی که زنک همسایه به اتاقم می آورد می دیدم. شباهت زیادی به خودم داشت . نگاهم که می کرد ته چشمش چشمه ای سبز می جوشید. حسم نسبت به او مانند ادراکم از بدن خودم بود. لحظات کوتاهی که او را در آغوش می گرفتم گریه نمی کرد اما زجه مویه اش مثل مرثیه خواندن زنان ، غیر قابل تحمل بود. زن همسایه همیشه گریه می کرد. "
پیر مرد بی هوش شده بود. دکتر زندان را صدا زدم اما نیامد. تب شدیدی تنش را می سوزاند. پاشویه اش کردم و تکه پارچه ی خیسی را روی سینه اش گذاشتم. پس زد. می گفت خونی است و بوی ادرار می دهد. تا صبح در انديشه ي مرگ بی صدایش، کنارش نشستم. کنجکاو شده بودم جان کندنش را ببینم.
ظهر از خواب بیدار شدم. چای درست کرده بود و کنار دستم نشسته بود. سری از مهربانی تکان داد که مثلا تشکر کند، عادتش بود. نشانه ای از ضعف شب پیش در تنش نبود. گفت یادآوری این واقعه و بلغور کردن خاطرات، باعث تب و لرزش می شود. سراسر روز و چند روز دیگر را روی تختش نشست و از دریچه ی تنگ بند به حیاط خیره شد. دیگر هم قصه اش را ادامه نداد. تا این که دو سال آخر محکومیتش عفو خورد. روز قبل از آزادی را به گریه گذراند. گفت به دیدنم خواهد آمد. ورفت.
یک هفته بعد نامه ی خوش خطی از او به دستم رسید: " هی جوانک ! راستش را بخواهی پشیمان بودم از این که قصه ای برایت گفتم که بیشتر به هزیان وتب گویه شبیه بود. باور کن می آیم. دلم هوای شب های آن جا را به در نکرده. هوایی ام. فقط باید بعضی چیز ها را سامان بدهم و بیایم و یا بروم. اين هفته اي كه بيرون آن ميله ها گذرانده ام چه ها كه نديدم. به خانه که رسیدم مرتب و آرام بود. بوی زندگی می داد چار دیوار حیاط. درختان باغ هرس شده ، به شکوفه نشسته بود و بوی بهار هوا را سنگین کرده بود. پیدا بود جنبنده ای خانه را از ویرانی رهانده. ردی از پیرزن در خانه نمانده بود. از خودم هم فقط قاب خطاطی مانده بود و چاقوی قلم تراشی روی میز. بطر خالی عرق هم توی گنجه مانده بود. دیگر هیچ. حسی خوش دلم را می فشرد. به تمام زوایای خانه سرک کشیدم و برای اولین بار اتاق زنم را دیدم. لخت بود و بقایای آتش سوزی مهیبی زیر سقف به چشم می آمد. با گذشت ساعتی و مرور رویاهای گذشته ام، به صرافت افتادم چاهی را كه در رويا ديده بودم پيدا كنم. اما هر چه گشتم قرینه ای دال بر وجود چاه در باغ نبود. از دریچه ی اتاقم حیاط و باغ را نگاه کردم تا محلی را که شبح در آن حوالی ناپدید شده بود، به گمانه پیدا کنم ؛ اما منظره ی حیاط با آن چه در خواب یا بیداری دیده بودم، تفاوت فاحشی داشت. میان درختان ویلان می گشتم. مثل حیوانی روی زانو و دستم راه می رفتم و گوش می دادم به صدای قدم هام، شاید انعکاس صدایی مرا به محل چاه برساند. در همین حال دختر جوانی را دیدم که وارد صحن حیاط شد، بی که بداند کسی با شک به آدمی بودن او، موهای شبق وار بلندش را تحسین می کند. با دستی نیمه عریان گوشه ی چادر خانگی اش را نگه داشته بود و در دست دیگرش تعدادی کتاب و دفتر سنگینی می کرد. با هر قدمی که بر می داشت لرزه ای به سرین خوش تراشش می افتاد. لباس ساده ولی خوش دوختش به زحمت تا زانوش می رسید. ناگهان سر برگرداند. حس وجود تن غریبه ای در خانه دلش را آشوب کرده بود لابد، که تند چادرش را به سر کشید و قدم آهسته کرد. با تردید صورتش را به سمتم چرخاند که محو زيبايي اش گوش به زمین خوابانده بودم. زانوش از وحشتی کشنده می لرزید . صورتش را بارها دیده بودم. اما کجا؟ آیا شباهت محوی با طرحی روی دسته ی قلم تراشی قديمي نداشت؟ جلو آمد.
- " آمدید؟ چه یک باره و بی خبر! عفو خوردید ؟ "
صداش هم مثل پاهاش می لرزید. عفو؟ که مرا بخشیده بود؟ کدام گناه را؟ چرا این همه سال که از زندگی ام در آن بند ساکت و آرام می گذرد، کسی گناهم را نگفت؟ مگر جهل گناه نیست و من راز را ندانسته ام؟
-" چیزی گم کرده اید؟ دیروز حیاط را جارو..."
ساکت شد. آیا از نگاهم خواند که نیازی به توجیه حضورش در این خانه ندارد.
- " تا خاک لباس تان را بتکانید چیزی برای خوردن آماده می کنم." و بی جوابی از من به ساختمان دوید.
آن چه دیده بودم واقعیت بود یا وهمی پس آن همه رویا؟ چه چیز در دنیای من واقعی بوده و حالا که این نامه را به تو می نویسم شک دارم به وجود خارجی ات. دست ترد و نازکی دریچه ی اتاقم را باز کرد. موهای بلندش از نسیمی که آرام می وزید پریشان بود و در هوا می رقصید. لب هاش انار سرخ بود. باز نگاهش كردم و دنبال ردي از او در زندگي گذشته ام مي گشتم. بايد جايي ، نشانه اي از او باشد. از پنجره دست تكان داد كه يعني بروم. به اتاق كه رسیدم نیمرویی آماده کرده بود و نان برشته، عسل و تنگی شربت.
- " خیلی از روزها این جایم. می بخشید. حیاط خانه تان جای دنجی است برای خواندن. " لبخند زدم. دیده بودمش. اما کجا؟
- " شکسته شده اید. زندان خرابتان کرده." بلند خندیدم. کجا مرا دیده؟ چه می داند شکستن از زندان یعنی چه؟
- " عکس جوانی تان را دیده ام. لای آلبوم مادر." خنده ام، نیمه، خفه شد. آشفته بود دخترک.
- " وسایلم را جمع می کنم. بخواهيد به شما سر می زنم. صدایم کنید می شنوم. همین خانه بغلی..."
کسی در دلم آواز می خواند نباید دخترك برود. مي ترسيدم خواب باشد همه اين ها و تنگ شربت ونان برشته. هول برم داشته بود با رفتن دختر از خواب بپرم و هنوز توي بند باشم و دو سال ديگر مانده باشد به ديدن دختر. با دست پاچگی گفتم : " مگر حیاط خانه ی ما دیگر جای دنجی برای خواندن نیست؟ " دندان هاش صدف بود، ردیف و تنگ هم ، لبخند كه مي زد.
- " چی صداتان کنم. آخر اسمتان را هنوز كسي نگفته به من."
- بگو ... بگو پيرمرد. همين خوب است.
به حیاط دویده بود و رد عطر خوش بويش تا دهانه در امتداد داشت. "
نامه اش همین جا تمام شده بود. بی خداحافظی یا حرف دیگری. کاغذش را بارها خواندم تا تصویری از خانه اش در ذهنم بسازم. اما صورت زیبای دختری در ذهنم جان می گرفت که نباید. دیگر از پیر مرد خبری نشد و به سراغم نیامد. من هم او را فراموش کرده بودم. روزهای آخر زندان ،مُردم تا گذشت. می کوشیدم جزئیات سلول و تمام لحظاتی که در بند گذشته بود را به خاطر بسپارم. شاید در بازنگشتن دوباره ام موثر باشد؛ گو که هیچ امنیتی برای زندانیاني چون من نبود. در بزرگ زندان که کنار می رفت حس خوش آیندی نداشتم. مواجهه ی دوباره با محیط بد نامی که حس کاذب وظیفه و ادای دین برایم به وجود می آورد، شوقی نداشت. تحمل چهار سال زندان ، بی که حتی یک نفر از ترس جان و آبرو سوالی از تو بگیرد، مرا وا داشته بود در باره آرزوها و زندگي ام ملايم تر فكر كنم. هوا دم بود . نسیم داغی می وزید. پیر مرد تکیه به دیوار داده بود و با دود سیگارش بازی می کرد. چشمک زد و زبانکی انداخت. گفتم : ترساندیم پیرمرد! و هر دو خندیدیم. بوسه ای به پیشانی ام چسباند و زیر لبی پرسید : " نمی خواهی بپرسی چرا به سراغت نیامدم " نه محکم مرا که شنید از ته دل خندید و صورتم را بوسید. به خانه اش دعوتم كرد. جایی نداشتم شب را سر کنم؛ وارد حياط كه شديم گفت :" رفته دانشگاه. خیلی دلش می خواهد ترا ببیند. دختر مرمري ام را مي گويم." خواستم ادا در بياورم كه يادم نيست و مثلا در مورد كه حرف مي زني. پير مرد خنديد " كره خر! از اول كوچه چشمت مي دود كه خانه ما كدام است و دست به مو هايت مي بري كه مرتبش كني. آنوقت شكلك در مي آوري كه نمي شناسيش؟ " هر دو خنديديم. حياط خانه اش درندشت بود و درختانش بلند. چای دم کرد و بعد از نوشیدن یکی دواستکان ، بی مقدمه قصه اش را از سر گرفت.
" دلم به واقعه ی شومی گواهی می داد که تصور تمام ابعادش از حد ذهنم فراتر بود. برای گریز از رویاهای مکرر و اوهام آن روزها، سرم را به هرس باغ بند کردم. شاخه های درخت بزرگی را تا ته کوتاه کردم. درخت دیلاق ایستاده بود؛ آدمی که از وسط شقه اش کنی ، بعد نصفش را در زمین بکاری. با تبر تکه تکه اش کردم. " عین پدرت کله خری! " زنک همسایه از لبه ی دیوار سرک می کشید. حکما چیزهایی می دانست. تمامش را نه اما اصل قضیه را از بر بود. آیا پدرم را دیده بود؟ نگاهم را تاب نیاورد و خفه شد. روزی که تصمیم گرفتم خط بنویسم هم همین جمله را گفت: " عین پدرش کله خر! " استعدادم در خطاطی غیر قابل باور بود. انگار کسی سال ها در تنم مشق کرده بود و حالا از نو با دست هایم می نوشت. آیا تکرار انسان دیگری بودم ؟ باغچه را پاکن کردم. زیر و رو کردن آن همه خاک کلی از وقت و انرژی ام را گرفت. بی بی چادر به کمر از اتاق زنم بیرون آمد و کهنه ای را چلاند و روی بند انداخت. کلاغ ها روی شاخه درختان، از بی جایی صدا می دادند.
" مثل پدر گوربه گوریش! عین پدرِ پدرش! شیر مادر را پس می زند. بد مصبِ بی پدر! " تا پير زن به اتاق برگردد يك ريز بچه را فحش داد و مرا.
مثل پدرِ پدرش که پدرم باشد! آیا شباهت باور نکردنی ما سه تن، نوید تناسخی شوم نبود؟ با آن که هنوز نتوانسته بودم چیزی از دسته بندی آن چه از پراکنده هایی که از این سه دانسته بودم، درک کنم ، به انجام کارهایی واداشته شدم که گمان می کردم اندکی از ابهام مسائل می کاهد. اگر میراث خاندان ما تکرار بیهوده ای بود که به واسطه ی رحمی کهنه منتقل می شد ، چه بهتر مرگی بر این تناسل و تسلسل نقطه ی پایان می گذاشت. کار آسانی نبود و آشوبی نظم همه ی آن چه باید می کردم را به هم می ریخت. یکی از ما دو تن، وارثان میراث شوم اجدادی - اگر دو تن بودیم!- باید می مرد. زنک همسایه را به هزار کلام و خیال راضی کردم. باقی بطر عرق او را برد به شب های دیدار دزدانه و قرارهای بی سرانجام قبل از ازدواجش. او را برد به روز آخری که رفت و دست نوشته ديوار اتاقم را یادگاری داد. سیاه مست شده بود و هوار می کشید: " پدر خویش خودی! "
در اتاق زنم نیم باز بود. صدای نفس هام را که شنید دو دل شد. سر را به سویم بر گرداند . بوسه ای در هوا برایش پراندم. چشم هایم را بستم و روی تخت دراز کشیدم. قول خواب دیگری در رخت خواب – بعد كه كار بچه را ساخته باشد - حشری اش کرده بود که به بوسه ای رفت تا تمامش کند. اگر زنک بیدار نشود تا دقیقه ای دیگر کار تمام است. نفسم به شماره افتاده بود و بغضی گلویم را فشار می داد. جلو آینه صورتی غریبه و پف کرده، مثل بادکنکی سیاه به گردنم چسبیده بود. سینه ام زیر فشار هفت آسمان از هوا تهی می شد. صورت زنی را می دیدم که با خونسردی و مهري مادرانه بغض كرده بود و گلویم را فشار می داد. مادر زیر ملافه ای سفید بیدار بود و اشک می ریخت اما مزاحم زنک نشد که داشت دردانه ی هزارمش را خفه می کرد. در اتاق زنم به هم خورد.
- " تمام شد. "
صدای مویه ی زجر آوری از اتاق زنم می آمد.
صبح كه بيدار شدم ديدم زنك همسايه لباس پوشيده و آماده رفتن صدايم مي زند كه بلند شوم. ملافه ها خوني بود و گلويم به شدت درد مي كرد. رد انگشتان ظريفي روي گردنم مانده بود. از پنجره به حياط نگاه كردم. كنار حفره اي كه به اثر چاهي پر شده مي مانست، زنم گور کوچکی کنده بود. جسد بچه روی زمین بود. صورتش پف کرده و سیاه، مثل بادکنکی به گردنش متصل بود. زن همسايه كمك كرد و بچه را در گود گذاشتند و رویش را با خاک پوشاندند؛ هم سطح زمین. در نگاه زنم ترس و غمي سنگين موج می زد. شاید کاری کرده بود که نباید مي فهميدم. كارشان كه تمام شد بقيه خاك مانده را جارو كردند و روي قبر آب ريختند. زنك همسايه سرش را به سمت من برگرداند و بي آن كه شرمي داشته باشد از اين كه شب را كجا بوده، گفت كه فردا اسباب كشي دارند. براي هميشه مي روند. و رفت. زنم هم مدت زيادي روي خاك، كنار قبر آخرين پسرش نشست و ديگر نديدمش. يعني تا شب نشسته بود و هر گاه از پنجره به حياط سرك مي كشيدم ، مي ديدم نشسته و به قبر صاف شده چشم دوخته. همانطور آرام و ساكت . نديدم حتي قطره اي اشك بريزد يا شانه هايش تكان بخورد. صبح هم نبود. شايد چپيده توي اتاقش؛ به هر حال نديدمش. آن شب تا صبح نتوانستم بخوابم؛ فكر رفتن زن همسايه كلافه ام كرده بود. به درک که برود برای همیشه؛ اما به هر حال روزگاری دلم برایش تپیده بود. آیا او جزئی از میراث من نبود که باید نگهش می داشتم یا مثل بچه ام سر به نیست می شد؟ آیا پدرم را ندیده و شبی با او هم نبوده ؟ یا مادرش؟ اگر داستان من قصه تكرار آدم ها است و نوبت هر كس چرخي از اين دوران ، آيا او نيز نقشي را بازي نمي كرد كه مادر و مادر هايش بازي كرده اند از ازل؟ آیا او از زنم گناه کار تر نبود؟ به پاس عشق پدرم یا پدرمان آیا نباید از دو نوبتي که با من سر کرد، می گذشت؟ چرا حرمت تنی را که پدر بوییده نگه نداشت؟
نخواستم شوهرش را خفیف کنم که نمی تواند جلو مرگ زنش را بگیرد. همین قدر که می فهمید پچ پچه هایی هست که زنش دلش جايي گير است و او نمي داند كجا، کفایت می کرد. دست زنك را گرفته بود که سوارش کند و بروند برای همیشه. چاقوی قلم تراش را از پشت به قلب زن رساندم. شوهرش فرار کرد. پشنگه ی خون به صورتم پاشید . زانو زد و دست هایش را ستون بدن کرد. همان وقت بود که متوجه ظرافت انگشت ها و دست قشنگش شدم. دوست داشتني بود و به قدر همه دنيا انگشت هايش را دوست داشتم؛ همان وقتي كه دست به پشت سراند و خون را روي انگشت هايش ديد. بغلش کردم و موهای سیاه و بلندش را از صورتش پس زدم . با دردی که می کشید لبخند زد و خواست لب هایم را ببوسد. نیمه جانی داشت که بگوید: " من که پیغام نوشته ي پدرت را رساندم. همان شب دور جدایی... "
کسی آن دور ها آواز می خواند. صدای خنده ی کودکم از ته کوچه می آمد. مردم دورمان حلقه زده بودند و من معشوقه ام را می بوسیدم."

[احمد مبشري] at May 31, 2007 04:05 PM
نوشته های شما

بابايي سلام...بار چندميه که ميخونمش.اين ميراث شوم که تا جايي که به من هم مربوط ميشود نشانه هايي از آن را دارم اما...هر چه به ذهنم فشار مي آورم به ياد نمي آورم لحظه ي تولدم را...آن زمان که در ميان خون و درد و فرياد از ميان بطن زني گذشتم.از دالاني خاموش به دنيايي از هياهو...به ياد نمي آورم آن لحظه که نطفه ام شکل گرفت و از آدم به هستي پيوستم...آن لحظات چه چيزي درون خود نهفته داشتند که مقدر شده از خاطر آدمي محو گردد؟...شايد ميراثي شوم را

at August 16, 2008 02:01 PM

 

beemiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiirrrrrrrrrrriiiiiiiiiiiii ahmad mesle hamishe mahshar

mona at April 24, 2008 05:52 PM

 

احمد جان سلام.چندي گذشته از آخرين ديدارم هم با تو و هم با متن هاي هميشه زيباي تو.و هنوز آرزوي همان چندي گذشته ام را در مخيله دارم که هميشه موفق باشي.اگر برايت امکاني هست سري به فضاي واقعا مجازي ام بزن تا شايد شويم سري توي....ا

معین at April 15, 2008 01:35 PM

 

موفق باشين

sara at March 14, 2008 01:13 AM

 

زمان دایره نیست!اینو توفیلم پیش از باران شنیدم.پس چطوری ادم اینجوری توش قیقاج می ره؟!ما هممون مثل یه موش تو دایره ش می دوییم.می دوییم.میدوییم.وتا می یایم بفهمییم چی به چیه پرتمون می کنن بیرون.زرت!و زخم هاي من همه از عشق است!زرت!دنيا....زرت....رفلقت....زرت!سالهاست منو بيرون کردن از اين دايره....تنها دردم اينه که.....راستي تو مي دوني من چرا نمي ميرم!زرت!
www.gulakh.blogfa.com

مجتبی دهدار at January 28, 2008 03:18 PM

 

هااااااا
بعد از مدت ها حال کردم...
مسائلت بیش از اون سخته که آدم امیدی به حلشون داشته باشه.
واسه ما احمق ها صورت مساله یه جمله است... با یه جواب ساده ی نمی دونم.
خیلی می خوامت ای مرد لاینحل

سیامک at October 29, 2007 09:54 AM

 

يه داستان کوتاه تر بنويسين

hamed at October 20, 2007 05:25 PM

 

ali bood damet garm

sasha at September 17, 2007 12:45 PM

 

ای تمام نا تمامم

رامین at July 22, 2007 11:01 AM

 

سلام

خوبين

داستانتونو خوندم جالب بود

موفق باشين

www.chakavakkhaste.blogfa.com

chakavak at July 9, 2007 02:08 PM

 

یک سر به وبلاگم بزن. خوندم این لامصبت و حسابی کن فیکونت می کنم . فعلا
www.goolakh.blogfa.com

مجتبی دهدار at July 6, 2007 06:41 PM

 

سلام مسلم جون داستان قشنگي بود
..البته هنور همشو نخوندم
وبلاگمه خوشحال می شم ببینی
http://mikadonameh.blogfa.com
لینکت کردن

momeks at June 8, 2007 12:33 PM

 

سلام
آقاي مبشريف صحبت خاصي نبود.
فقط از ديدن اسم "خالد اسلوب" هيجان زده شديم.
آقاي اسلوب عريز سلام
شمارتونو گم کرديم بي نهايت مشتاق صحبت با
شمائيم
ارادتمند شما.
طاهره و سعیده.

طاهره و سعیده at June 6, 2007 01:31 AM

 

من بعد از اون عمل ناجوانمردانه ( کتاب) ديگه هيچ داستاني نمي خونم...
الکي اصرار نکن .. نظر هم نميدم....

Enayat at June 3, 2007 10:01 PM