iran flash clip free download music
i n f o @ a r t la r . c o m
contact home

آرشيو مطالب و نويسندگان
سال نو مبارك
ارسال کارت تبریک های نوروزی
به بهانه سالروز تولد فروغ فرخزاد
آلبوم ورگار : دکتر خنجی / VARGAR : DrKhonji
به مناسبت درگذشت شاعر بلند مرتبت قیصر امین پور
عکس کاغذ قیچی [مجموعه عکسهای نمایشگاه]
چرا هيچکس پدر رپ فارسي است ؟
دلخوشي هاي کوچک این معلم [عکسهای مسلم ابراهیمی]
گزارش تصویری استقبال پر شور مردم لارستان از آقای احمدی نژاد
کلیپ چشمان من
كليپ شور عشق با صداي رضا صادقي reza sadeghi Flash clip
كليپ ماه مبارك رمضان
احمد مبشري
ميراث شوم [ داستان ]
آدم پس از هبوط [ داستان ]
دروغ...دروغ... باز هم دروغ!
... به مويه هاي غريبانه قصه پردازم.
ديوار، چادر خانه ما
راز آن چشم ها [ داستان ]
اظهار و اعلام وجود
حامد زارع
اندیشگی یا شوریدگی ( نگاهی به صبغه عقلانی عاشورا )*
تفوق فریب
نیکوداشت دوم خرداد
گزارشی از یک آشنایی
تقدیم به «خاطره» نمایشگاه کتاب
خاتمی «فضیلت» جمهوری اسلامی
گفتگوبا شهردار لار
برای آغازگری
حمید منشی
گزندگی خواب آور (نقدی بر آثار طنز راشد انصاری)
زیبای خفته ( در حاشیه آسیب شناسی تئاتر لارستان )
اُشو به مثابه ایدئولوژیست ضد ایدئولوژی (قسمت اول)
يادداشتي بر فيلم «اخراجي ها»
معنویت مخدر
عبدالرضا مفتوحي
اشعاری فی احوالات نمانندگان مجلس
زن ذلیلی
بشنو حقيقت را
سلام من عبدالرضا مفتوحي ام
مسلم ابراهيمي
ترانهء ناتمام
عطر تو
گفتگو
مسافر
غم
درباره آرت لار !
مقاله هاي آموزشي
خط در تركيب بندي و تعديل نيروها
فتوشاپ تاريكخانه ديجيتال (قسمت اول)
نقطه در ترکيب بندی
تقابل وحدت و تضاد در ترکيب بندی
رنگ شناسی و مبانی شناخت روابط رنگها
مراحل ساختار بندی يک فضای عينی به صورت ذهنی
نویسندگان مهمان
رئالیسم در سینما یا این یک واقعیت نیست[ فرزاد قناعت پور ]
وبلاگ دوستان
اسماعیل حق پرست
نان و کتاب (حبیب آرین)
میکادونامه mikadoname
روزنوشته هاي شيبي
تارونه بابا
ريحون
گفتني هاي ناگفته
افسون گل
گرمي گفتار
جستجو در سايت

 
May 02, 2007
آدم پس از هبوط [ داستان ]

زینهار که عاشق حرمت دارد و اصل ِ طریقت عشق بازی ، عاشق است و او به مرتبت والاتر است. کسی فهم این حالت کند که او را موهبت درک عاشقی رند ، عطا کنند. از این است که باری تعالی خود به بندگان عاشق تر است تا بندگان به جمال او. تن معشوق قلعه ای باشد به مثل ، بسته به قفلی که کلیدش به چاه ویل اندر است كه سنگ شیطان به هزار سال ِ این جهان ، به قعرش نرسد. نقل است روزی ابلیس گذارش افتاد بدان وادی و از فریشته ی موکل آن سامان راز در و بستگی قفل بپرسید. پس که پاسخ گرفت ، به صوت انکر بوزینه ندا در داد که آن آواز شوم به گاه حساب، اهل زنا را بیازارد الی الابد؛ ان شاءالله :" به غمزه ای که قاصدش من باشم به هر شب دو ده کرور کرت ، کلید در قفل بچرخانند آدمیان زین بعد. " و اول قدم خروج از طریق مودت حضرت احدِ واحد ، آلایش این قلعت است به بوی بستر ، خلاف رسوم. پس ابليس اقلیما را به چشم قابیل آراست و پرده از چشم او برگرفت تا تن همزاده را به خلوت و هنگامه ی خواب پسین در نگرد. هوش مرد را دیدن تن زن در ربود و فتنه ی قابیل از آن ناحیت به پا شد. و گویند چاه ویل ماوای زانیان است به جهنم و به بلند صوتی که از آن دل خراش تر به خیال اندر نیاید ، آن صدای نخستین شیطان که بشارت داد فریشته را به حرامزادگی تبار آدم ، در چاه بپیچد و دوزخیان را جان بیازارد از شنعت لبیک شان به هنیاً لک شیطان.
بدان که یادگار آدمی از خداوندگارش ذره ای است ، نام او روح که دمیده شده در همه ی اجزای جان و تنش؛ و خاصیت آن ، آن باشد که همیشه در تب رسیدن به اصل و علت خویش بسوزد. لاجرم آدمی را به جویایی آن بی منتها وادارد. و هر آن که مشتاق تر باشد به زیارت جان ِ جان، گذارش از تن سهل تر بود. و هر چه جز خواهش او به توشگی بَرد ، بار راه بود و جان به لب رساند و لب بر لب نه! و آدمیان ندانند ، آن حال که به دیدار کسی در خود شوقی بینند ، و دل را به طلب او مشغول دارند، نه عشق بوَد؛ که آن کشش روح باشد به هم سنگ و هم درد خویشتن؛ و زاری از دوری دریا و آن اصل نباشد. و اصل، خود ، رب جل و علی است و عشق شوق رسیدن روح است بدان بي منتها.


آدمی را جهلی است در سرشت که چشمه ی گناه بباشد و اساس گناه ، همانا نادانی است. روح به قالب تن اندر شده تا پس از استقرار قدر الهی ، زندگانی این جهانی میسر گردد؛ و او را راز بقا ، عشق است و مباد پسر ! قوت روح را به تن واگذاری که آفت باشد و تو ندانی. تن را به کار مدام بیازار تا به خواری روحت مبتلا نکند؛ نشنیده ای غالب پیغامبران تا مصطفی شبانی کرده اند؟ تو نیز از این دست ، کاری پیشه کن و به گاه نوم به آسمان نظر کن و این آیت کریمه را بار و چند باره بر خوان : و الی السماء کیف رفعت.
ابلیس قابیل را گفت: " میوه ی ممنوعه ، خود، حوا بود که آدم از آن تمتع گرفت." و گفت :" منتها لذت این جهان را من آزموده ام که تو را نیز شمه ای بچشانم و آن منتها آغوش است و شبی که به سر آید به کنار دل آرایی. " قابیل چگونگی گناه را یاد نداشت و ابلیس کمر بست به تربیت او . آموزاندش نواخت زن را به سر پنجه که " او گریز پا است و بند می درد، گر به زنجیرش خواهي نگاه داشت. خميره ي او از باد است و تغییری در ضمیر او موکد شده که دل نمی سپرد به دل داده ای ، ابد. پس او را به نوازش بفریب که آموخته ی دستانت شود." زان بعد که قابیل تن اقلیما را بی پوشش دید ، هوس در اندرونه اش شعله بر کشید و خون هابیل بر اثر آن نگاه بشد. از آن است که زنان به مستوری ومردان به نگاه داشت چشم و نظر امر شده اند. هر فرمان باری تعالی را حکمتی است عالی ، که هر چند آن حکمت را در نیابی از در عصيان در میا که آن آفت غرور باشد. ابلیس به غرور از عرش رانده آمد، با همه دوگانه ها که به درگاه باری تعالی گزارد.

" می چکم قطره قطره پای هر نهال و می چکانم آن چه از خون و عرق مانده در ته مانده ی تنم، تا ده به ده بگردانم این آتش را که گر داده مرا و گاه جان گرفته در سایه روشن طرحی یا سیاهی کاغذی که به کسی نوشته ام. می خزم به تاریکی کلبه از رنگ موهاش که می پیچد پس هر غروب در سبز لجن جنگل. می رمم از شب و جنگل و چشمه که چشمش همه آب و آینه و تنش صافی هزار برکه.
تنم خاک آلود گرد استخوان پدران رفته ام از آغاز؛ می چکانم راز پوسیدگی اجدادم را پای هزار نهال تا دیگری که پس من آتش می گرداند ده به ده بترسد هر پسین ، از حالت در هم شاخی ، یاد آر زلف دردانه ای. صدای پوست و چوب می دود پای کوه و بی جان تر از رفتنش می آید؛ و می دود ؛ و برگشتنا باز بی رمق تر. تا جایی کنار همین چشمه خلاص شود از این درد دم به دم . و زهر آهنگ این صدا، گریه های او است از پی من. بانوی آواز های غمگنانه ی که شد که دوید در فاصله ی من و رنگ و بوم و آغشته شد تن بوم با رنگ همیشگی موهاش و خزید حرفی از نامش لای هر کلمه ای که جان کندم از گلوم بالا بیاید.
" سه چار دختر کوزه بر دوش آمدند کنار چشمه و بر لب هاشان دو صد عاشقانه؛ جز یکی که موییده بود شب پیش از وحشت کابوسی شبانه و شکسته شد کوزه اش به سنگی. خشك، بر جا ماند بینوا تا شب و کسی از پی اش نیامد الا همان که به سنگ، کوزه ی نامش را شکسته بود. نماز صبح دخترک خود را سر زیر آب کرد، از وحشت بد نامی و نفسش نیامد. "
دوباره قصه بگو بی بی! یقین دارم به مرگ بی صدایت. همچنان زندگي ت كه با سكوت رفت. جان کندی که نگویی وهم متصل به کدام رحم بوده ام ؛ و نگفتی. خیال دویده در زهدان که و نگفتی. مُردی تا دو صد بار مرا بزایی و هر بار دایه ام شوی. بی بی ِ محرم همه ی راز های گفته و نگفته ی من. همه ي رفته ام رامي دانستي و قصه دلي كه تپيده بود براي من و مني كه كه همه دل بودم براي او. و هيچ به هيچ نگفته بودي. مگر نه خودت هم پس پرده، سال به سال دیده بودي دلدار را و از بیم ناپاسداری عشق بر زبان نراندی قصه ی دلدادگی پنهانت را. بر دل گذاشتی حسرت آن که دستی حلقه کنی بر آن شانه و گردن فراخ. تا خروس خوان سوم بیدار نشستی چه شب ها که مباد بخواهد لبی تر کند به آب و از کفت برود لذت خیرگی به آن دو گلوله ی آتشی. از دستت برود خلوت چند لحظه که او خمار و خواب ، خیره بماند به دست تو و ظرف آب. و تو غرق شوی در درخشش محو چهره اش زیر تابش ملایم مهتاب. روزی هم که من نبوده ام ، در را گشوده بودی به روی مرد که جانت را فرسوده بود آمدن های دزدانه اش به هوس دیدن خاتونت. ترس جان هم بود که خدای خانه نداند مردی سایه وار دردانه دختر و کنیزک جوانش را می پاید. نه؟ کجا و به چه مژده ای راضی ت کرد بگذری از کنار شرم بانو و بگذاری دمی داد دل بستانند به نگاه و کلام دزدانه ای؟ می دانم اندیشه ی بوسه ، مرد را وسط بازار شهر به زمین می زد. بهانه ی کهنه ای شده بازار مسگران که بچرخند عاشقان از شوق بوس و کنار. بعد هم دیده بودی در نگاه بانو شرم و ترس و گناه را. چه شد که خواجه منع کرد آهوی وحشی اش بی او پای از خانه برون نهد؟ همان روز ها هم مرد نا به گاه راهت را می بست تا سراغ بانویت را بگیرد، دیدی آن دو گلوله ی آتش را؟ از چه واسطه می شدی که آن دو، هم را در خلوتی به کوتاهی نگاهی ببینند ؟ جایی که ندانند، پنهان بودی و دزدانه می شنیدی نجوای دلشان و در دل آرزو می کردی روزی سهم تو شود شرری از آن نگاه و شد. نشد بی بی؟ راستی چه به هم می گفتند؟ از آن جنسی بود حرف هاشان که بتوان وا گو کرد؟
آب، آب است بی بی ! و آب که دو صد بار بزاید و از سرِ زمین سَر که برود ، می شود رنگ چشم هاش. و شب که بشود و ماه نباشد و نیلی آسمان پاک شده باشد از چرک مهتاب، می شود رنگ موهاش. و خستگی عمری دویدن در راه رفتنش. آمده بود در خانه ، کلافه از متلک های پیر پسر های همسایه . باید همین طوری ها شده باشد. و در که زده بود تو دیده بودیش و دانسته بودی همه چیز را همان دم اول که سراغ مرا از چشم های مهربانت گرفته بود و راهش داده بودی. فرستاده بودیش بلکه همانی باشد که هر که آمدنش را به خود وعده داده. راهش داده بودی تا بیاید و هر چه ساخته ام از چشم و رنگ موهاش برود به آب سیاهی و رنگ آبادی نگیرد. او حضور همیشگی جان بود در تن من و از بد حادثه یافتمش. همان ابتدای بابا آب داد ِ دانشگاه دیدمش. نه چنان پیدا که یقین کنم هم او است نه آن قدری پنهان که نیابمش. به قدری که لمس کنم حضور ش را ، خود را به من نمود و آن جا چه جای نمایانی. تیره پوشیده بود و رد صمیمیت خُردی هنوز به صورتش مانده بود. بی اعتنا به نگاه هاي خیره به زیبایی اساطيري ا ش ، می نشست روی چوب مرده و گوش می داد به گفته های استاد که از اتوپیا می گفت و دموکراسی در دنیای کهن یونان. چشم هاش آبی دو صد دریا و موهاش که اندکی پس می رفت روسری اش ، نیلی آسمان بود که مهتاب برود. از نمی دانم چه دانست می شناسم راز معصومیت کودکی اش را که آغشته نشده هنوز با بوی کوچه و مردم بازار. من او را ندیده بودم جایی؛ بی بی که همه جا چون سایه با من بوده ای؟ من او را دیده ام. "

یک روز دیدیم جلو خانه نشسته. می شد از ته سیگار های دور و برش فهمید نیمه های شب برگشته. کف زمین، چهار زانو نشسته بود و سیگار می کشید. موها ش سفید ِ سفید روی شانه اش افتاده بود و ریش بلند جوگندمی اش تنک شده بود. مثل محکومی که شلاق خورده باشد، پشت نحیفش دو تا شده بود. سلامم را به علیکی جواب داد و زیر لب گفت : بزرگ شده ای. پیشانی مادر را بوسید و روبه رویش روی زمین نشست. چشم هایش مهربان شده بود و در آن لباس سفید بلند، هیبتی آسمانی داشت. در جواب پرچانگی های مادر لبخند تلخی زد و گفت تمام می شود همین زودی ها. اسباب زندگی ام را آورده ام. و ساک کوچک کهنه اش را نشان داد. بعد به اتاق زیر زمیني اش رفت و تا ظهر بیرون نیامد.
قبلنا بهتر بود. شاداب تر بود و مهربان تر. می خندید و با همه خوش و بش مي كرد؛ اما کم کم احوالش دگرگون شد. غذا خوردنش کم شد و به جایی رسید که چند روز پشت سر هم چیزی نمی خورد. شب ها حس می کردم کف زمین نشسته و خیره به ترک های دیوار اشک می ریزد. صداش از جرز دیوار بین اتاق مان ، توی هوا موج می زد و هوار می شد روی سرم. رنگ چشم هاش عوض شد واز سبز سير، سیاه ِ سیاه شد.
از مادر پول نمی گرفت. نقاشی می کشید و می فروخت. چهره ی آدم های وحشیی که انگار سال ها است چیزی نخورده اند. صورت هایی که هنوز آثار اولیه ی خلقت در وجودشان بود. منظره هایش محیط های غریبی بودند که ربطي به زندگی واقعی بیرون دخمه اش نداشت؛ دره های عمیق و بکری که مي كشيد تجسم وهم کهنی بود که اجداد اولیه ی آدم ها از آن رنج برده اند. اما عامل مشترکی در همه ی تابلو هاش وجود داشت: از هر گوشه که به این منظره های تاریک روشن نگاه می کردی ، می دیدی چشم هایی وق زده به زندگی و آدم هاش پوزخند می زند. حالت سنگین آن نگاه ، مثل چشم های خودش مسخره گر بود. نمی دانم بی بی کجا نقاشی هایش را می فروخت و این تصویر های زمخت چرا این همه مشتری داشت. بعد از آن ماجرا ، طرح هایش را عوض کرد و دیگر تابلو هایش را نفروخت. پشت هم بوم می خرید و حجمی از رنگ می ساخت؛ اشکال هندسی ناشناخته ای که به طرز مخوفی کنار هم جا می گرفتند و به طرح هاش وهمی ابدی می بخشید. انگار نقش دیواره های غار دوری در کوه های تبت را می کشید یا شکل استخوان جادوگران سرخ را.
هیچ وقت در میهمانی های مادر شرکت نمی کرد. کسی هم سراغش را نمی گرفت. همه می کوشیدند او را فراموش کنند؛ اما حضور مدامش، حس می شد. مثل بختک روی خانه سایه انداخته بود. همهمه ی سالن و خنده و کف زدن های مهمان ها نمی توانست سکوت خفه کننده ای را که او از زیرزمین به تمام خانه سرایت می داد، بشکند. تنها کسی که به خودش راه می داد " بی بی " کلفت پیرمان بود که انگار دایه ی " او" حساب می شد. شباهت عجیبی به هم داشتند. هر دو گاه تا روزها حرفی نمی زدند. چشم ها شان، نگاهی مسخره گر، سنگین و زیبا داشت.
" او " همیشه " او" بوده. هیچ کلمه ای نمی توانست یادآور " او" باشد. واژه ها بار سبکی داشتند که نمی توانستند صاحب آن چشم ها را بنامند. فقط بی بی به اسم صدایش می کرد... یادم نمی آید چه.

" من رازت را دانسته ام بی بی. راز دختری که در جوانی هبه شده به دردانه ی شازده ای بزرگ. و چه گذشت بر این عاشق که می باید به جای بانو در حجله ی وصل می خفت که عاشق تر بود. و بانو نمی دانست. بانوی رانده، کنیزک را جهیز گرفت و دل داد به گفته های مردی که دزدانه او را می دید گاه در پناه درختی ، خروس خوان سوم شب؛ گه در شلوغی شب های محرم. و تو چه می دانی بانوی رمیده از من!
گفتم : از نگاه شروع می شود دل دادگی امروز ها و همه به نقطه ی واحد تلاقی می رسند. تنها تفاوت در اولین نگاه است که فراموش می شود و کلامی از مهر که زاییده ی آشنایی نو است. تو که دانستی من " آن ِ" زندگی تو ام ، چرا به سلام از خود رماندی ام؟ می دیدیم هم را بی کلامی ، بی که به آلودگی بستر بیالاییم روان هم را. بس نبود؟
گفتم: امروز و آن چه رفته از اولین نگاه ما، هر چه عاشقانه بلد است دلم ، به چشم های تو گفته و تمام شده. و این کلام واژه ی تمت است که که در آخر نظر بازی من و تو می آید. زین بعد منم و اندیشه ی آن چه آه تو با من می کند و عشق نا مراد تو. نمي توانستم. نمي شد. بايد به روز سياه بنشيني از ديدن چشم هاش تا نمي شد و نمي توانستم با او بودن را بدانيد.
گفتم: " آن ِ" من ! ترا تا ابد زندگی ام در خود حمل خواهم کرد تا بمیرانی ام. آتش می فروشد این هیزم شکن ملک پدری زین بعد. چه دانند از آتش درونم ؟

علوم سیاسی قبول شد اما دو ترم رفته و نرفته انصراف داد؛ به مادر گفت دلم را می زند روابط ملل و اتوپیای افلاطون. کتاب زیاد می خواند اما به سیاست کاری نداشت. کسی را هم به خانه دعوت نمی کرد. زیاد بیرون نمی رفت. فقط همان اوایل که انصراف داده بود دختر زیبایی سراغش را از بی بی مي گرفت. با ترس و شرم پا به زیرزمین گذاشت و بعد از نیم ساعت گریان خارج شد. " او" آن روز تا شب گریه کرد.
وقت خواندن سگ می شد. تا کتابی را تمام نمی کرد، کلمه ای حرف نمی زد، حتی اگر هفته ها طول می کشید. بعد انگار که بخواهد هر چه خوانده بالا بیاورد، دو سمت شقیقه اش را فشار می داد و تا نفس داشت کلمه های نامربوطی را پشت هم ردیف می کرد. با صدای گرفته ای شبیه خرناسه ، اشعار نامفهومی را فریاد می زد. می گفت برگردان آواز کاکا سیاه ها است یا نیایش سرخ پوستاني كه منقرض شده اند. به سرفه می افتاد و خون بالا می آورد.
... بد حالی اش؟ به گمانم از یک مهمانی شروع شد. دوستم تازه عروسی کرده بود و قرار بود با شوهر و اقوامشان شام مهمان باشند. دوستم لباس مخمل سیاهی پوشیده بود و پاهای خوش تراشش تا زانو برهنه بود. آرایش ساده اش او را زیباتر نشان می داد تا شب عروسی و موهای طلایی اش روی شانه اش پخش بود. شوهرش جوان باوقاری بود که آرام و طناز راه می رفت. صداش زنگ خاصی داشت. دستم را که فشرد؛ چیزی ته دلم خراب شد. سردم بود و آشکارا می لرزیدم. اما هنگام رقص از گرمای مطبوع تنش به وجد آمدم. " او" با لباس کارش آمده بود، رنگی؛ مثل جاپای گله ای که در گل مانده باشد گُله گُله سیاه و قهوه ای بود. و روی عینکش رنگ پاشیده بود. صورتش به زردی می زد و نگاهش، وحشیانه در چشمخانه می چرخید. سیگاری گیراند و با پوزخند جاودانش، حاضران در سالن بر انداز کرد. از جنس چوب، به صندلی چسبیده بود؛ و ما مثل عابدان معبدی بودایی دورش می رقصیدیم. همه مست بودند و حضور ناخوشش به مدد شراب های عالی مادر کم رنگ شده بود. حتی پلک نمی زد. سیگارش تا فیلتر سوخت بی آن که کامی بگیرد. شوهر دوستم می خواست به " او" نزدیک شود اما پشیمانش کردم. می توانست با یک نگاه، حتی بدون کلمه ای شیرینی مجلس را به کامش زهر کند. دوستم با این که چند بار دیده بودش، با او هم کلام نشده بود. اما میان رقص یک لحظه دیدمش که با برادرم حرف می زند. زمزمه می کردند و ما چیزی از نجوایشان نمی شنیدیم. دوستم تا آخر مهمانی پریشان بود. فردای آن شب همه ی وسایلش را به زیر زمین برد. من آن قدر درگیر امتحاناتم بودم که نمی دانستم چه می کند؛ فقط از این خوشحال بودم که صدای گریه و ناله هاش دیگر مزاحم درس و خوابم نمی شود.

به دنیا، عشاق به تن، یکی کمترند از معشوقه گان و این عاشق که سر در پی آن دارد ، خود، خواسته ی کسی است که عاشقی دارد ، معشوق عاشقی دگر. و آن که کم آمده " او" است که اصل عشق است و خداوندگار عشق است.
آدم ها را به خودشان وا نهادم و به جست و جوی راز عشق تو تن به خاک دادم. خواهرکم می گفت دخمه. دیدی ش. همان یک بار که آمدی و رماندمت که بترسی و دیگر نیایی دنباله ی تن من. که اگر باز می آمدی مرا تاب آن نبود که بر پا ایستم. و یوسف از خدا خواست او را به خود وا مگذارد تا زلیخا تنش را به گند جسمش نیالاید. نه تو زلیخایی و نه من یوسف اما چنین خواستم و باز در دل تمنایت کردم. از نگاه آخر، تمنایم را دانستی؛ از چه باز نیامدی که هر شب تا پاسی رفته از نیلی آسمان ِ رنگ موهات، دریدن این جامه ی تقوا را طلب کردم. جهنم همین دنیا است که کشیده ام سوز هجرانی تو را و بهشت آن گوشه ی دخمه که راز را با تو گفتم.

یک سال بعد خوابی دیدم: مادر سیاه پوشیده بود و ما وسط حال دور مجسمه ای بزرگ می رقصیدیم. " او" هم بود؛ با لباس کارش که جا جای آن به سرخی می زد. کتاب قطوری در دست گرفته بود و از روی آن برای دوستم می خواند: " خاک بر عشق که ناتوان است. به کثافت می رسد. یعنی چه که تمنای تن در چشم هایت ، خواب خاکستر در جانت. موهایش سوخته، شبق، آویزان شانه اش، می رقصد بر مدار درهمش. رنگ می دود بر لوح، و سیاه می کند پارچه و چوب و روزگار مرا. تا رنگ شبق بگیرد. تا دنیا برقصد بر مدار درهم موی طلایی تو... تا باز برقصد..." دوستم گریه می کرد و شوهرش مرا می بوسید.
چهره ی دختری به طرح هاش اضافه شده بود که انگار موهاش همه جای تابلو پخش بود. یکی از همین ها را در خانه ی دوستم دیدم. شوهرش می گفت آن را از پیرزن دوره گردی خریده است. وهمی به دلم افتاد. مثل این که چشمی از پس رنگ ها، برهنگی مرا مسخره می کرد. جیغ خفیفی از گلویم بالا آمد و سرم را میان موهای فر سینه ی مرد پنهان کردم.
ما ملکی در یکی از دهات داشتیم که تا آن موقع ندیده بودم. میراث پدربزرگ، که به مادر رسیده بود. یک روز بی مقدمه وسایلش را جمع کرد که مدتی به آن جا برود. مادر مخالفت کرد اما بی خبر رفت. شب پیشش دوستم مهمان ما بود و نیم ساعتی را در دخمه ی برادرم گذراند.
یک سالی خبری از " او" نشد و همه ی نامه های مادر را بی جواب گذاشت. بی بی بیمار شده بود و مدام گریه می کرد. به پیشنهاد دوستم دو تایی آن جا رفتیم. ده زیبایی بود و املاک ما تقریبا تمام زمین های روستا را شامل می شد. مباشر، مرد بلند بالای بد اخلاقی بود که ما را با تردید پذیرفت. از برادرم خبری نداشت اما نشان هایش را که گفتیم ، نیشش باز شد و لا به لای قهقه های چندش آورش گفت: " جوانی با همین نشانی ها در یکی از آلونک های آن سوی زمین زندگی می کند و با زغال فروشی و هیزم شکنی ، اجاره ی ناچیز آلونکش را می دهد. البته من همیشه با او خوش رفتاری کرده ام."
خانه اش آخر دنیا بود؛ در شیب نه چندان تند کوه و مشرف به چشمه ای که آبش از وسط زمین های ما می گذشت. روی کنده ی درختی، تکیده تر از همیشه نشسته بود و با خودش نجوا می کرد. گونه هایش گود افتاده بود و چشم های زیبایش مثل جن زده ها بیرون زده بود. آن جا نامحرم بودیم یا بوی تند تن مان را حس کرد که از دور سر را به سمت ما چرخاند؟ از هیبت نگاهش همان جا که بودیم، ماندیم. حس کردم چقدر از او دورم و و در تمام مدتی که با او در یک خانه بوده ام ، او را نشناخته ام. " او" راز ناگشوده ی خانه باقی مانده بود. موهای دوستم را که هق هق می کرد، از جلو صورتش پس زد: " نگفتم خرابش می کنید؟ والا چرا تنها این جایی؟ " صداش غریبه تر از خودش، هیچ نشانی از آشنایی نداشت. چگونه توانسته بود در این مدت همه ی آن چه را از او می شناختیم دور بریزد؟ تمام تربیت اشرافی مادر را رد کرده بود و خودش بود. خودی که خوب یا بد ، می شد درباره اش قضاوت کرد. اما من که بودم؟ ثمره ی تلاش مادر برای دست یابی به آن چه خودش نشده بود؟
ما را به کلبه اش برد. هول پا گذاشتن به شهر ناشناخته ای وجودم را گرفته بود که خانه هایش یاد آور غار های متروکه ای بود که آدم پس از هبوط آن جا خوابیده. آیا در آن لحظه باید حرفی می زدم و برای حضورم در آن کلبه ی ناآشنا دلیلی می آوردم؟ شک داشتم آیا وسایل ساده ی آن اتاق برای فریب ما نیست و ما دختران نا آشنا به صحرا، می توانستیم کمترین امیدی به خروج دوباره از آن گور تاریک ببندیم؟ آلونک " او" مثل زندگی اش، وهم آلود، نا شناخته و ساده بود. دانسته بود بی بی ما را فرستاده، که همان ابتدا حالش را پرسید و چند ساعت ساکت ماند. خودمان را به تماشای رودخانه و ماهیگیری سرگرم کردیم. او هیزم می شکست و گاهی با دوستم حرف می زد؛ بریده بریده و از ناچاری. از لحن و حالت کلامش می بارید سکوت چند ماهه، رمق حرف زدن را از او گرفته. اما شور ناگفتنیی در دوستم بیدار شده بود که او را سایه به سایه اش می برد. اما برای من جاذبه ای نداشت و خیلی زود دلم برای خانه و مادر تنگ شد. صحرا پر از آدم های مفلوکی بود که به زمین چسبیده بودند و تنها خاصیت شان این بود که خم های ما را پر شراب کنند.
به راستی کدام مان واقعیت داشتیم، من یا " او" و آن ها که دیگر از جنس خاک شده بودند و چوب و هیزم؟ دست از نقاشی کشیده بود و ساز می زد. نصفه شب کنار رودخانه می رفت و آواز می خواند. دوستم می گفت بعضی شب ها تا صبح در جنگل قدم می زند. آیا او روح انسانی خود را از دست نداده بود والا این عادات غریب چه دلیلی داشت؟ خیلی از روزها تا شب چیزی نمی خورد و فقط دم غروب آب و نانی به دهان می برد.

آمدند از بی راهه ای که نمی دانستند به کجا است انتهاش. غریبه بودند با ناموس صحرا و راهشان نداد به آغوش خود. خواهرک بينوا! بی بی دانسته بود بعد آن همه انتظار که خاموشی و عشق فربه اش کرده بود که نترسد از خود داری آسمان و نهالش را بکارد و دیگر هیچ. پس ِ آن همه خردی چه مانده بود از بابا که می باید مرد زندگانی اش باشد و نبود. بانوی بی ارث، به منزل پدر اندر آمد و غرور و شازدگی اش را جهیز منزل ساخت. و بعدها که شازده ی بزرگ، آتش خشمش به گذر زمان برنشست و مادر تو ، به مانده از شازده رسید، بابای من میان حسرت یکی لحظه عاشقی و غم بر باد رفتن ِمانده ی غرورش سوخت. ندانستی؛ که غریبه ای با زندگی و نمی دانی الفبای راه را. و آن آتشی را که بی جان تر از آنی بود که خانه و مادرت را در هم کشد، تنها توان آن بود که مرد بی غروری را راحت کند از دردی دم به دم. و بی بی به پاس یگانه شب وصلش تا سال و سال ها سیه از تن نکند و عزای شوی یک شبه گرفت و مادر تو فراموشش شد قرار های خروس خوان سوم. صدای کف و عربده ی مستان شراب ، مراسم سال پدر شد و ما هفته ای را روزه ی سکوت گرفتیم به پاس عشق بی بی. و ندانستی. نادانی جرم است و تو هیچ ندانستی و آن نادان تر از تو که از پی نمی دانم چه، کجا شوی را وا نهاد و آمد. دوباره آمد، بی که خبرت کند و کاغذ داد و کاغذ از پی هم. و بی بی می دانست و غم می خورد. گوشه ی خلوتم را نادانی زنانه اش از من گرفت. آواره شدم. سالی. و پیر گفت می میرد در حالی که در آرزوی تو است. و همان اندیشه ی آمدنم شد به خانه ی نامادری که به خاک دهم جسم آسمانی مادر را.
آمدی و بیابان و هیزم شکن جوانش را دیدی که شبانی نکرد مباد صحبت پیرش از کف برود.

دوستم درگوشم ناليد برایش نامه داده. چند تا. فقط خطی جواب گرفته: " به راستی بگویم نمی خواهمت؟ خواهش کسی، حس گنگی بود که در رگم دوید و خورد آن چه آکنده بودم از شور ناب. چیزی نمانده که به تو هبه کنم. پی بهانه نیستم که راضی ت کنم به ترک آن چه از من در تو مانده. چشم هایت زیبا است و موهای افشانت ، شاخه های خورشید. تنی دیگر مجو و تجربه ای نو که تمامی این جوبارها به برکه ی بو گرفته ی تن می ریزد و آرزوی خام بستر..." یکی دو بار هم به برادرم سر زده بود به بهانه ی تحقیق دانشگاه. او هم خل شده بود. شوهرش می گفت :" می ترسم چیزی فهمیده باشد. بی اعتنا شده و مرا به خودش راه نمی دهد. شب ها دیر می خوابد و مدام زمزمه می کند. راه می رود و شعر می خواند." چند ماهی به مسافرت رفتند. شوهرش نوشت: " همان جا طلاق گرفت و رفت." گفت: " آن قدر آمرانه طلاق خواست که نتوانستم مقاومت کنم. از چشم هاش وحشت و خشمی توام می بارید؛ انگار غریبه ای، از تماس با من می ترسید. اتاقش را جدا کرده بود و جز هنگام غذا نمی دیدمش. معمولا چیزی نمی خورد اما ساکت سر میز می نشست. اواخر بدتر شده بود. قدرتی ماوراءالطبیعی به او نیرو می داد که می توانست مثل راهبه ها زندگی کند. پرسیدم چرا؟ سنگین نگاه کرد و خندید؛ و خواهش آخرین بوسه ام را بی جواب گذاشت."
سالی با بی خبری گذشت تا کاغذی از دوستم به دست پیرزن رسید: " جاری شد چون نور در تن آب و آتش. رمید از من، آن گه که مرده بود در دلم تمنای تنش؛ مژده می بردم برای چشم های خسته اش. بی بی کجا است آهوی گریز پایت؟ "
چند روز قبل از آمدنش، بی بی همه ی خانه را آب و جارو کرد. می گفت خضر می آید گذرکند از این بیابان. سلام برسانید که مشتاقی از انتظار قدومتان جان به لب آورد. روزقبل از مرگ اش را ، پيرزن، تا ظهر در دخمه برادرم گذراند. انگار کسی گریه کند، مدام صدایی از زیرزمین بلند بود. صبح فهمیدیم پیرزن مرده است. برادرم بي بي را در حیاط پشتی چال کرد. جرات نداشتیم مخالفت کنیم.
... نه... نه ... چرا باید به شما خبر می دادیم؟ " او" را نمی شناختید و الا می فهمیدید چرا وقتی می گویم نمی شد کاری کرد ، واقعا کاری از کسی نمی آمد. پیرزن هم عمرش به سر آمده بود و خودش هم می دانست. به هر حال پیرزن مرد و او سه روز به سبک خودش عزاداری کرد. رو به قبله سر به آسمان دعا خواند. ساز زد. نماز خواند ، ولی حتی محض آبروی مادر سیاه نپوشید.
دیروز از زیرزمین بیرون نیامد، تا ظهر. مادر نگران شد. برای اولین بار پا به دخمه اش گذاشتیم. بوی خوش عطر گل می آمد و نسیم خنکی از دریچه می وزید. شعاع نوری اریب، روی زمین افتاده بود و به اتاق روشنایی محوی می داد. سجاده اش رو به قبله، و خودش خم شده بود روی مهر؛ پیشانی به خاک داده بود. منتظر ماندیم نمازش تمام شود اما سر از مهر بر نمی داشت. نمازش مثل همیشه نبود و چیزی کم داشت. سالی از زور ترس بر من گذشت تا مادر تکیه به دیوار داد و پاها را کف زمین دراز کرد. می لرزیدم از دیدن تقلای مادر در گفتن کلامی که مثل جان از دهانش بالا آمد و نیامد. چرا در آن لحظه ی پر ترس و هیجان می کوشید به من بفهماند " او" را هرگز نزاییده است.
این ها هم نوشته های " او" است که انگار برای من نوشته. شما بخوانید شاید چیزی دست گیرتان شود. این طور شروع کرده:
" می چکم قطره قطره پای هر نهال و می چکانم آن چه از خون و عرق مانده در ته مانده ی تنم...."

[احمد مبشري] at May 2, 2007 10:42 PM
نوشته های شما

نوشته هاتون مخ آدمو ميز اره تو فرغون آنقدر ميزنه تو در و ديوار ذهنتون که ديگه چشماش جز هاله سياهي در سفيدي سياه کرده کاغذت نمي بينه آخرش هم وسط کار ولش مي کنه به حال به حال خودش ما ميمونين و بي بي و او و يک تکه پاره خاطره اول شخص داستان
اما کلا خوب بود خوشم آمد خسته نباشبي

احمد at July 2, 2008 01:59 PM

 

سلام...
ببخشيد ... هنوز نرسيدم اين مطلب رو بخونم.. خوندم حتما نظر ميدم...

راستي من کماکان منتظرم يه جا پارک کني زنگ بزني .... بنزينت تموم نشد؟؟؟

Enayat at May 13, 2007 11:23 PM

 

من اين مطلب را به نخواندم پس نمي توانم نظر بدهم.... ببخشيد

Enayat at May 8, 2007 12:41 AM

 

سلام احمد جان. منو ميشناسي؟ من يزدان پناه هستم. دانشکده صنعت الکترونيک شيراز. متن زيبايي بود. به وبلاگ من هم سر بزن عhttp://www.ebhamlink2.blogfa.com/زيز

ابهام at May 7, 2007 05:12 PM

 
ارسال نظرات




من را به خاطر بسپار ?




Powered byMovable Type 3.0D
Copyright © 2002-2007 ARTLAR .COM All Rights Reserved.