بي شک انسان در واقعيت زندگي مي کند و با بستن چشم اين واقعيت ها ناپديد نمي شوند. يکي از واقعيت هاي امروز در جامعه ديني ما پارادايم دينداري در ميان جوانان است. مقوله اي که البته به انحاء مختلف به آن پرداخته شده و به ظاهر بحثي مبتذل و دستمالي شده مي نمايد؛ اما تلخي اين واقعيت و فاصله گفتمان رسمي و رسانه اي اين مملکت با واقعيت هاي موجود به قدري است که تنها پوزخندي تلخ را بر دهان انسان مي نشاند. نگارنده سعي مي کند طي سلسله مقالاتي به آسيب شناسي اين مقوله بپردازد. بي شک نقد ناقدان مايه دلگرامي است و ديالکتيک مصاحبه در اين حوزه مي تواند به روشنايي تاريکخانه هاي ذهني کمک کند.
در مبحث اول؛ مظاهر عيني و علني کم رنگ شدن دغدغه هاي ديندارانه ( نخوانيد دين گريزي!!! ) را در نزد درصد زيادي از اين جوانان که براي يافتن آن به ذره اي زور زدن نياز نيست رها مي کنيم و سري به لايه هاي ديگر اجتماع مي زنيم که کمتر مورد مداقه واقع شده اند. از طرف ورود به انواع متکثر معنويت ها همچون معنويت «حشيش» و «ماري جوانا» و «اکستازي» نيز به بهانه در اقليت بودن افراد مبتلا و احتمالاً سياه نمايي و بزرگ نمايي متعمدان از سوي مولف و بر هم زدن خواب خوش خرگوشي و امثالهم، به وقت ديگر سپرده مي شود. اما ...
تيراژ و تعدد چاپ بي سابقه و نجومي کتبي که نوعي ديگر از معنويت را که اتفاقاً در تلاقي با معنويت رسمي تبليغي در کشور است، مي تواند اولين گره از گره هاي دراماتيک داستان فوق باشد کتبي که غالباً در ترويج معنويت جنوب شرق آسيا و آمريکاي لاتين مي پردازند. معنويتي که احتمالاً نتيجه سلبي آن بي اعتقادي به دين رسمي کشور و نتيجه ايجابي آن تخدير به نحله هاي عرفاني شيک، خزنده و انفعال واضح از صحنه اجتماع است. کتبي که حتي با ممنوع شدن چاپ تعدادي از آنها اما باز هم به واسطه تقاضاي زياد در اختيار متقاضيان قرار مي گيرد و روزانه بر تعداد حلقه هاي مريدي و مرادي آن افزوده مي شود. اين وضعيت را که مي توان از آن به نام بحران مومنين ( نه بحران ايمان! ) نام برد، همچون تمامي مباحث مشابه مستلزم تحقيق و تحويل است.
احتمالا همچون هميشه متهم رديف اول، پيروان مذهب ظاهر و مدعيان ظاهر مذهب هستند که نتوانسته اند جذابيت مذهب خود را به جوانان منتقل کنند. اما اگر قدري دقيق تر به اين موضوع توجه کنيم در مي يابيم که نمي توان تمامي آوارها را بر سر اين عده فرود آورد. چرا که اين نحله هاي اعتقادي تاثيرات گسترده تر خود را بر جوانان کشورهاي غربي و پيشرفته دنيا نيز گذاشته اند؛ کشورهايي که حتي يک دين رسمي ( و پروانه دار! ) ندارند و ايدئولوژي آنها بر محور ليبراليسم و سکولاريسم شکل مي گيرد. به نوعي بايد گفت اگر ارتدکسي و تصلب دين رسمي حاکميت، علت رواج اين نحله هاي اعتقادي است پس چرا مثلاً در فرانسه که از کاتوليک هاي افراطي و احزاب تندرو و دموکرات مسيح گرفته تا همجنس بازان مي توانند آزادانه فعاليت و تبليغ کنند، درگير اين مباحث شده اند؟
بي شک پاسخ دادن به اين سوال، بحثي مطول و مفصل را مي طلبد که تمامي حيطه هاي فکري فلسفي تا حوزه هاي جامعه شناختي و روان شناختي را در بر مي گيرد. براي شروع اين مطلب نگارنده در شماره بعد به بحث «وحدت وجود» در اديان پيش گفته شده مي پردازد و ريشه هاي فلسفي تفاوت هاي موجود را به اندازه عقل قاصر خود مي کاود.