كوچه هاي قهروآشتي خاطرات پدربزرگها مان، كوچه ها يي اند با عرض يك متر و كمي بيشتر يا كمترك؛ كه دو نفر را در نقطه تلاقي وادار به سلام و نگاهي مي كرده. گاهي كه شهر ي را مي بينم و برج و خانه هاي كوچك روي هم چپيده اش را، دلتنگ همين كوچه هايي مي شوم كه هنوز يكي دوتاشان مانده اند. اما حس غريبي هم همزمان به سراغم مي آيد. غربت اين حس نه از بوي كاهگل ديوار است و سنگ هايي كه جاي جاي از كف كوچه بيرون زده است ، نه از مردمي كه گاه نفرتشان را با سلامي به ناچار، دفن كرده اند در همان كوچه اي كه شانه به شانه رسيده اند به رفيق گذشته اي.
حس آشنايي است اين كه جواني، چهره سير ناديده نامزد و معشوق را نظري به مدد تنگي راه ببيند و بوي پيراهن و چادر گل گلي اش را تا نفس دارد ببلعد. كاش اين همه بزرگراه و خيابان پهن ، اندازه همين كوچه هاي قهر و آشتي ازشان بر مي آمد. خيابان ها نه جاي دل انگيز قرار، كه محمل انتخاب رندم فاحشه ها است. كسي مي داند چرا نسل ما شاشيده به هر چه قداست است.
غربت حس و نفرت من نه از كوچه و مردم كه از ديواربلند به آسمان رفته ي خانه ها است.
دوستي مي گفت: بلندي ديوار ها براي تامين امنيت است. مي گويم: درست؛ اما وقتي همه دارايي زن و مرد پلاسي است و سنگ آس ؛ همه خوراكي ها ، نان تازه پخته ي تا تَه خورده است، امنيت در برابر كدام دزد؟ حد اقل در همين لار و شيرازامنيت آنقدري بوده كه دزد گرسنه بداند گزمه اي در كار است و داروغه و حبسي. و ديگر خانه هاي امن اشراف و اميران ولشكريان و داروغه چرا اين همه ديواربلند دارد؟ و بعد چرا در روستاهاي بي داروغه و گزمه از اين كوچه ها نداريم و ديوار ها؟
شيرهاي نر عادت مفلوكانه اي دارند. به عكس يال و كوپال و حسن شهرت شان، نمي ارزند به قوچ نر گله اي بز. آنان قبل از گشت زني در خيابان وانتخاب همسر مورد علاقه شان ، قلمرو خود را نشانه گذاري مي كنند. اين كار صد البته بي ادبي است و با نصب تابلو اعلانات يا ارائه سند مالكيت رسمي انجمام نمي شود. به هر حال قدرت شير در وسعت قلمرو و نفوذناپذيري آن دربرابرديگر شير ها است.( ديگرشير ها نه ديگر حيوانات.) بعد كه بله برون ، حنابندان و حجله چپان عروس و داماد تمام شد، مراسم ختنه سوران شير نر برگزار شده ، او را از گروه طرد مي كنند. آنوقت جناب شيرمي ماند و بوي قلمرو و يالم را نگاه!
شايد وسعت قلمرو شير و اصولا نشانه گذاري آن انتقام ناخودآگاهي است كه سلطان جنگل از زوج خود مي گيرد كه هزاران سكه كابينش شده است.
آن سال ها - منظورم سال هاي كوچه هاي قهر و آشتي است و نگاه دزدانه و زور زدن تا نامزد خود را قبل از حجله نظري ديدن- چه سال هاي جنگلي عجيبي بوده. همه مردها سلطان جنگل! با يال و كوپال و تعيين قلمرو؛ اين بار نه با ....
مرد لارستاني و جنوبي و شرقي ، در محاصره قحطي و گرسنگي و بي كاري، محكوم به مسافرت هاي طويل المدت، ناچار بوده قلمرو خود را نشانه گذاري كند تا سركار عليه شيرة خانم و روح غيرتي حضرت سلطان از حمله ديگر شير ها در امان باشند. و لابد ارتفاع ديوار هاي خانه هم نشان قدرت سلطان بوده كه تلاش داشته ، منزل مبارك تا بازگشت از وطن آفتاب هم نبيند.

تعيين حدود و قلمرو شايد ريشه علاقه مفرط مرد شرقي به نهان داشتن معشوق باشد،؛ چنان كه با غور در آثر شرقي به زني كلي، نهان ، بي چهره وكاملا خصوصي مي رسيم كه قرار نيست از چند و چراي او چيزي آشكار گردد. همين پنهان بودن و عدم دسترسي ديگري به حتي نام زن و معشوق ، خود بزرگ ترين سند مالكيت و انحصاري بودن مملوك است. ( از اين رو است كه زنان خود را منزل و بچه ها و خانواده و از اين دست صدا مي زنند. )
زن محبوس در اين چارديواري، اما نقش شير ماده را بازي نمي كند كه مرد را بتاراند- مگر تنبلي و فقر و گرسنگي ، خارج از تحمل باشد – كه دليل هجرت مرد جبر زمانه است. شايد همان چيزي كه در ترانه اي با عنوان جبر جغرافيايي از آن نام برده مي شود. مُلك بي باران و قحطي و وبا زده، جمعيت بالا و گرسنه خانواده، خستگي از تكرار چهره ها و... مرد را وا مي دارد كوله بر پشت برود؛ ولي پيش از رفتن ديواري بلند به گرداگرد خانه اش بكشد .
همين مرد محكوم ِمفلوك ، وقتي به جفتش مي رسيده و به ناچار مي بايد او را از قلمرو نشان شده بيرون مي برده به خريد، ديدار يا هر چه از اين دست، باز درونا و ناآگاه مجبور به تحديد حدود و اعلان قلمرو به همگان بوده است. از همين است كه مملوك را پيچيده در روبند و برقع از نهانگاه خارج مي ساخته است. حتي صورتي كه شرعا اجازه برهنگي دارد بهتر كه نهان ماند.
ديوارهاي بلند شهر و خانه امرا گر چه ضامن امنيت ده و شهر و برج آن زمانها بوده است اما دليل ديگري نيز داشته كه همانا ارضا خودخواهي حاكم و نشان شدن وسعت قلمرو او است.
شما دلتان نمي گيرد از اين همه برقع كه شهر هاي ما به چهره دارند؟
كوتاه شدن ديوار خانه نويد چيست؟