چند روزی بیشتر نمانده تا ما جانی دوباره بگیریم و در شلوغی نمایشگاه بین المللی به خود معنا دهیم. تن به جمع کتاب خوان ایران بسپاریم و بشنویم و بگوئیم و ... . چه اینکه امسال در سال بیستم برپایی نمایشگاه کتاب با هنرنمایی دولت اسلامی انبوهی از خاطرات مان را در نمایشگاه بین المللی وا می گذاریم و روانه صحن و رواق و شبستان و مسجد و مصلی می شویم تا شاید فوکو و نیچه را در این امکنه مقدسه بیابیم!
به هر حال این گزارش در اردیبهشت 85 تنظیم و تنسیق شده و به خاطره نمایشگاه بین المللی کتاب تهران تقدیم می شود، خاطره ای که امیدی به تکرار آن ( به اسلوبی که دل آرا بود ) نمی رود...
باید بود و دید
1-« دولت بایستی نمایشگاه رو به یه جای دیگه ای منتقل کنه.» « باید فکری واسه مردمی که این اطراف زندگی میکنن کرد. » «چرا نمایشگاه رو به استان ها نمی برن تا اینقدر جمعیت از چهار طرف ایران پا نشه بیاد تهران؟ » وقتی از «ونک» تا «سئول» سوار تاکسی که کرایه اش به خاطر نمایشگاه سه برابر شده باشی، مجبور هستی به حرف های مردمی که ترافیک کم کم اعصاب شان را به هم ریخته است گوش بدهی . حرف هایی که بیشترش به گوشه و کنایه ختم می شود. اما من ترجیح می دهم خود را درگیر این فضای انتقادی عوامانه نکنم . بی خیال شان می شوم . باید ذهنم را آزاد نگه دارم. آنقدر که بتوانم ببینم . بله باید بود و دید.
2- تا کمپ با شکوه حاشیه بزرگراه چمران چیزی نمانده . نزدیک و نزدیک تر می شویم و ترافیک هم سنگین و سنگین تر. شاید برای من که تنها آرزوی دست یافتنی ام حضور سالانه در این نمایشگاه ست می توانست لحظه هایی رویایی در انتظارم باشد. بلاخره می رسیم. پیاده می شوم . از در جنوب غربی که وارد می شوم خیلی نیاز به پیاده روی نیست البته این را باید آویزه گوشت داشته باشی که پیاده روی جزئی از کار است. پیاده به راه می افتم اما باید بدانم کجا می روم . به سمت کیوسک راهنمای نمایشگاه میروم. «آقا ببخشید ممکنه …»تمایلی به استماع سخنم ندارد و بی معطلی جواب پس می دهد که «شرمنده کروکی نمایشگاه رو تموم کردیم. » اینجاست که باید نگاهت را از روی زمین برنداری تا شاید کروکی- یا همان نقشه نمایشگاهی- که دیگر مفید فایده نبوده و دور انداخته باشند را پیدا کنی . می گردی و می گردی و عاقبت یابنده می شوی چون طبق اصل معروف جوینده بوده ای!
3- حالا دیگر می دانی کجا بروی و کجا نه. سر را از روی کروکی بر نمی دارم . چون نمی خواهم هاج و واج و گیج شوم . هر چند که فکر می کنم قریب به اتفاق مردمی که نمایشگاه را می گردند گیج هستند! لیستم را محکم گرفته ام . لیستی که به ترشی مادر بزرگ ها می ماند . ماحصل تحقیق و تدقیق یک ساله ام که برای رسیدن به این کتاب ها صبوری اساسی به خرج داده ام. اینک تا وصال به کتاب های کمیاب ، رفرنس و دوست داشتنی چند قدم بیشتر فاصله ندارم. «ایرانیان و اندیشه تجدد» «روشنفکران ایرانی و غرب» «دولت و جامعه در ایران »«لائیسیته چیست ؟» و... . به سمت سالن ناشران عمومی می روم . سالن های 6 و 7و 8 و 9 و 10 و 11 و سالن های اقماری 25.
4- از اینجا به بعد آنقدر باید تنه بخوری و تنه بزنی که حد و حساب ندارد. معنای دقیق شلوغی . حجم انبوهی از آدم های کتاب خوان و البته گردشگر! کمی تکان بخوری عرقت جاری می شود. تهویه ها جان می کنند اما فایده ای ندارد هوا مرطوب است. باید شروع می کردم . بی توجه به حاشیه ام، نمایشگاه گردی را شروع می کنم. «انتشارات امیرکبیر» غرفه با شکوهی دارد . «نشر نی» مجال ایستادن را از آدم می ستاند. از «اختران» هم خرید می کنم. «نشر مرکز» مثل همیشه رونق دارد . «انتشارات کویر» نصف جیب هایم را خالی می کند. سریال دانش سیاسی «دکتر بشیریه» و بینش معنوی« استاد ملکیان» و تاملات« سید جواد طباطبایی» را از «نگاه معاصر» با تخفیف ویژه دانشجویی می گیرم . صاحبان این غرفه حسابی سر ذوقم آوردند. بحث کوتاهی هم در حول و اطراف وضعیت روشنفکری دینی با صاحبان غرفه دارم . کماکان به پرسه های روشنفکری ام ادامه می دهم ! که حس می کنم رمقم رو به اتمام است. مراقبت از کیف بودجه ناچیز ، مواظبت از لیستی که اکنون شبیه پنجاه تومانی هایی شده که نانوایی ها به مردم پس می دهند ، حمل تعداد قابل توجهی از کتاب و شانتیون و هدیه انتشاراتی ها در آن فضای شرجی سالن ها و میان آن جمعیت مواج…خودتان متصور شوید. کم کم دستم سنگینی می کرد . اما هنوز «طرح نو» ، «ققنوس» ، «سرایی» ، « علمی فرهنگی» ، «گام نو» «خجسته» ، «خوارزمی» ، «صراط» و «سمت» مانده بودند. همه شان را گشتم و خواستنی هایم را تهیه کردم .
5- سالن 11 را که تمام می کنم نگاهی به آسمان بالا سرم می اندازم. آفتابی درکار نیست . همه جا ابری است و البته برای من همه چیز! اکنون وقت برگشتن است . این بار نه از میان سالن های تنگ و غرفه های شلوغ ، که از معابرو گذرگاه های نمایشگاه . اینجا خودش می تواند نمایشگاه دیگری باشد. گل ، بلبل ، فواره ، چمن ، درخت ، اکسیژن و البته بستنی و ژامبون های مختلف. فضا دلباز تر از آن است که چند دقیقه ای روی چمن های یکدست اطراف نمایشگاه خودت را ولو نکنی. کتاب هایت را ورقی نزنی و البته حساب و کتاب هزینه و مخارجت را نکنی. روی آدم های اطرافت نباید زیادی زوم کنی. شاید یک لحظه فراموش کنی اینجا کجاست و تو اینجا چه می کنی؟ البته بنرهای پهناور و تراکت های متعدد دائم یادآوری ات می کنند که اینجا : ایران – تهران – سال پیامبر اعظم! – نوزدهمین نمایشگاه بین المللی کتاب.
6-. این قسمت نمایشگاه به استعداد های دیگرت علم پیدا می کنی . راحت تر و واضح تر بگویم. اینجاست که می فهمی غیر از کتاب خواندن و مقاله نوشتن کارهای دیگری نیز بلدی.کارهایی شبیه حمالی، البته با یک پسوند فرهنگی! مسیر طولانی است اما باید بروی . کتاب ها سنگین اند اما باید تحمل شان کنی. پیاده روی با اعمال شاقه در دستور کار قرار می گیرد . هنوز خیلی از مسیر مانده و من خستگی سراغم آمده. آنقدر خسته هستم که به گذر «کامران نجف زاده» از کنارم وقعی نمی گذارم و معذرت خواهی «احمد نجفی» از اینکه تنه اش به من خورده اصلا برایم مهم نیست. راهم را ادامه می دهم . تنها چیزی که برایم مهم است رسیدن به در جنوب غربی نمایشگاه ست.
7- وقتی می رسی انگار نرسیدی ! حتی برای یک لحظه خستگی ات را نمی توانی از تن به در کنی . دائم باید دنبال این تاکسی و آن ماشین بدوی که شاید دلشان به حال و روزت بسوزد و پایشان روی پدال ترمز برود. نمی دانم چه می شود یکباره مردی که نگاهش به سر و وضع من خیره مانده، توجه ام را جلب خود می کند. با احتیاط جلو می روم. « آقا ببخشید، ونک میرین؟» «بله هزار تومان» . «من اومدنی هفتصد تومان دادم. » «نرخش اینه» .یک جواب بیشتر نمی توانستم بدهم: «خیلی خوب بریم. »هنوز چند قدمی با ماشین فاصله داریم که بر می گردد و می گوید: «داداش شرمنده ها ! تو سنگینی و بارت هم زیاده» . یک لحظه سر جایم خشکم می زند. ولی چاره ای نیست . راه رفتنی را باید رفت. می روم. با دلی پر از ته مانده های ژورنالیستی! آخر امروز فرصت حضور در نمایشگاه مطبوعات را از کف دادم. ناگفته نگذارم که رمق و رغبتی نیز برایم نمانده بود. اما جایی برای ناراحتی نیست. هنوز دو روز دیگر وقت باقی ست. راه برگشت را بی حواس به اطرافم طی کردم .تنها چیزی که به خاطرم مانده این است که باران می آمد! بله، موقع برگشتن باران می آمد. کاش بودید و می دیدید.