iran flash clip free download music
i n f o @ a r t la r . c o m
contact home

آرشيو مطالب و نويسندگان
سال نو مبارك
ارسال کارت تبریک های نوروزی
به بهانه سالروز تولد فروغ فرخزاد
آلبوم ورگار : دکتر خنجی / VARGAR : DrKhonji
به مناسبت درگذشت شاعر بلند مرتبت قیصر امین پور
عکس کاغذ قیچی [مجموعه عکسهای نمایشگاه]
چرا هيچکس پدر رپ فارسي است ؟
دلخوشي هاي کوچک این معلم [عکسهای مسلم ابراهیمی]
گزارش تصویری استقبال پر شور مردم لارستان از آقای احمدی نژاد
کلیپ چشمان من
كليپ شور عشق با صداي رضا صادقي reza sadeghi Flash clip
كليپ ماه مبارك رمضان
احمد مبشري
ميراث شوم [ داستان ]
آدم پس از هبوط [ داستان ]
دروغ...دروغ... باز هم دروغ!
... به مويه هاي غريبانه قصه پردازم.
ديوار، چادر خانه ما
راز آن چشم ها [ داستان ]
اظهار و اعلام وجود
حامد زارع
اندیشگی یا شوریدگی ( نگاهی به صبغه عقلانی عاشورا )*
تفوق فریب
نیکوداشت دوم خرداد
گزارشی از یک آشنایی
تقدیم به «خاطره» نمایشگاه کتاب
خاتمی «فضیلت» جمهوری اسلامی
گفتگوبا شهردار لار
برای آغازگری
حمید منشی
گزندگی خواب آور (نقدی بر آثار طنز راشد انصاری)
زیبای خفته ( در حاشیه آسیب شناسی تئاتر لارستان )
اُشو به مثابه ایدئولوژیست ضد ایدئولوژی (قسمت اول)
يادداشتي بر فيلم «اخراجي ها»
معنویت مخدر
عبدالرضا مفتوحي
اشعاری فی احوالات نمانندگان مجلس
زن ذلیلی
بشنو حقيقت را
سلام من عبدالرضا مفتوحي ام
مسلم ابراهيمي
ترانهء ناتمام
عطر تو
گفتگو
مسافر
غم
درباره آرت لار !
مقاله هاي آموزشي
خط در تركيب بندي و تعديل نيروها
فتوشاپ تاريكخانه ديجيتال (قسمت اول)
نقطه در ترکيب بندی
تقابل وحدت و تضاد در ترکيب بندی
رنگ شناسی و مبانی شناخت روابط رنگها
مراحل ساختار بندی يک فضای عينی به صورت ذهنی
نویسندگان مهمان
رئالیسم در سینما یا این یک واقعیت نیست[ فرزاد قناعت پور ]
وبلاگ دوستان
اسماعیل حق پرست
نان و کتاب (حبیب آرین)
میکادونامه mikadoname
روزنوشته هاي شيبي
تارونه بابا
ريحون
گفتني هاي ناگفته
افسون گل
گرمي گفتار
جستجو در سايت

 
April 13, 2007
... به مويه هاي غريبانه قصه پردازم.

هي مي نالم كه باران نباريده، تا قرار است چيزكي بنويسم. هميشه خيلي وقت است كه باران نباريده، حتي وقتي ديروز باريده . غمم مي گيرد وقتي بابا بزرگ سر به آسمان مي گويد: امسال هم باران نداريم... دختران ولايت ما شوهر مي كنند و من خواهر نداشته ام را شوهر نمي دهم ، بلكه خالي شود دقي كه گلويم را گرفته. حالا هم مي نويسم بلكه بدانم چرا سال هايي كه باران نمي بارد و سال خودداري آسمان است، دختران مان زود شوهر مي كنند.

آناني كه من ديده ام پرگوياني هستند كه گويي همه چيز مي دانند. همه جا در حال جار زدن اند؛ لابه لاي خريد روزانه شان، درون تاكسي، پس در توالت عمومي. از سياست مي گويند و فركانس spise platinum . دلشان مثل گليم پهن مي شود و مگو ترين ها را مي گويند. اما سروقت زندگي و خودشان كه بروي يا حرفي بزني كه چرايي را بايد جواب دهند، لال مي شوند. چنان نگاهت مي كنند انگار كفر مي بافي.
چيزي كه دستگيرم شده اين است كه مردم زير خط فقر و فكر ما همه چيزشان را مي دانند. جمله اخير هيچ طعني با خود ندارد. آن ها همه مسايل را مي دانند. مشكلات شان و تا حدودي چراي همه شده ها را. اما از تنبلي دستي نمي جنبانند يا از دروغ. دروغ هاي كوچكي كه شبيه نگفتن است. حياي كاذب و شرم از بازگويي حقيقت دردهايي كه بدان مبتلا ايم، ترس جامعه از پس زدن پرده ها و نشان دادن زخم هاي چركين شده، دل دادن به دروغ ِارزشي بودن جامعه خود ساخته، فرار از مسووليت كارهاي خود كرده و از اين دست آفات، مانع توجه جدي به مشكلاتي است كه پس تيتر كوتاه " رابطه دختر و پسر، آري يا نه؟ " پنهان است. و درد اين كه جاي بررسي و راه جويي معضلاتي از اين دست ، پاسگاه هاي انتظامي است و راهرو دادسراها. آيا نگاه صحيح به پيامد هاي وضعيتي چنين، اين قدر دردناك است كه همه را با سكوتي شرم آور خفه كرده؟

دختر حوالي 17 و پسر 19 يا بيشترك سن دارد. هم را ديده اند و زياد هاليوودي و باليوودي. كلي هم دل و قلوه داده اند و مطابق سرمشق شان ، عاشق هستند. پاي بابا ، ننه ها را هم وسط كشيده اند و شبي از شب هاي مرداد، وسط چله بزرگ، دختر را 530 بهار آزادي بسته اند به ناف پسرك. ( به نرخ آن روز مي شود 52 ميليون تومان) پسرك لبخند فاتحانه اي بر لب دارد شايد يعني : "ما هم سري توي سرها! گفتم كه..." لب هاي دخترك سرخ شده از رژ. گونه هاش برق مي زند و زيبايي بكر دخترانه اش بدل شده به لعاب وحشيانه زنانگي. بسته به مدعوين و خانواده ، يا ديوانه اي آن وسط مي رقصد، يا مردان، و يا زنان و بچه ها. در جنوبي كه من مي شناسم زنان فقط با پسران محرم مي رقصند. و صد البته نه با شوهران خود. بگذريم.
ميان جيغ و داد و موسيقي و هلهله ي بچه ها ، گاهي كه دختران لباس هاي تازه دوخته شان را پوشيده اند و چادر سياهي به دورش پيچانده اند و از گوشه اي، كز كرده، مجلس را تماشا مي كنند، راوي اين ماجرا سوت زنان از كنار عروس و داماد رد مي شود و لبخندي مي پراند كه مثلا چه خوب است خيال مي كنيد خوشبخت شده ايد. اصلا چرا خيال؟ در يد بيضاي كيست كه خلافش را ثابت كند؛ عدل همين امشب كه دو دل داده محرم مي شود.
مثل شب اول قبر ، دست عروس را كه گذاشتند در دست هاي داماد، همه پي كارشان مي روند و غائله عاشقي تمام مي شود. چند مدتي نكير و منكر هستند و مي آيند : عمه جانت چنان گفت و تو از خجالتش در نيامدي چرا؟ اين جاي مراسم كج بود و مفت را چرا بالا نمي كشي. با اين همه چهل روز اول را هر عروسي خوشبخت است.
رژ گونه و لب عروس تكراري كه شد و دست كشيدن ها و مشق هاي هاليوودي جواب نداد، قصه تازه هيجان انگيز مي شود. از كل ماجراي عاشقي همين قسمتش را دوست دارم. سكانسي كه دخترك زرد مي شود و مجله سبز مي خرد و پسر جدولش را حل مي كند؛ بار اولي كه دخترك مي رود سراغ مادرش و مرد از ته دل مي گويد: آخييييشششش!
بر مي گرديم به قصه خودمان. جايي كه مثل همه مردم زندگي اين دو تا شروع و به قول همان مردم تكراري شده. راوي داستان باز سر مي رسد و رد مي شود از كنارشان كه سوت بزند و لبخندي بپراند باز كه هنوز هم خيال... كه مي بيند در يد بيضاي كيست كه ثابت كند. مِن مِن مي كنند و كلي جان مي كنند زندگي شان را جمع و جور كنند تا نبيند و نداند راوي، كه دخترك لج كرده و رو به ديوار مي خوابد. طلاق مي خواهد. لبخندش را وامي چيند از لب و سنگين، رنگين مي نشيند، راوي. مي ترسد چيزكي ترك بخورد. اما اوضاع قمر در عقربي است ثمره عاشقي هاي نپخته امروزها. همين است كه مثل ديوانه ها مي خندد. آن قدر بلند و هتاك كه دخترك مي نشيند به گريه :" تو هم مثل همه. احساس نداري. درك نمي كني." خنده هاي راوي ماجرا بلند تر مي شود و بيشتر به زوزه شبيه مي شود.
راوي :" راست مي گويد طفلي! آن روز ها كه 16 ساله بود و روز چُشان فُسانش ، گاهي كه دزدكي با پسرك مي پريد، دست و سر و شانه اش مي جنبيد و من ديده بودم بوسه دزدانه شان را، مگر احساس شان را درك كردم. آن روز ها ته دلم نگفتم " ولشان كن بچه اند"، اما به دخترك گفتم ول كنيد. بچه ايد."
راوي:" مگر ما آمده ايم به طويله ي حيات آدمي زاد، كه مواظب احساسات نارنجي هم باشيم. به سرم مي زند بايستم وسط چهارراه و گور پدر وجاهت، نعره بكشم سر دختراني كه موتور سوار ها دوره شان كرده اند: ترا به هر چه مي پرستيد! تا 23 و بيشتر سالگي عروسك بازي كنيد ؛ فقط!!! اما مگر مي شود. ياوه هاي حيدر زاده اي به كارگرداني آقاي كوجي زادوري با اجراي كامران و هومن ، مي دمد وسط حرف هام و سرفه ام مي گيرد. من هم مي خندم؛ هي بلند تر."

امسال بعد از چند سال خست آسمان، باران خوبي باريد. كناره جاده ها سبز شد و بيابان از زردي درآمد. ظهر جمعه و تعطيل، حتي پس عزا، مردم را مي ديدي كه نشسته اند لبه ي همين جاده، كنار يك وجب سبزي خدا وتخمه مي شكنند و دمپختك مي خورند. دختران جوان را مي ديدي دو و سه تايي ، آرام آرام قدم مي زنند. يا گوشه اي پرت زوجي جوان را مي ديدي كه زير نگاه مهربان و لبخند و متلك اقوام ، زير لبي حرف مي زنند و لابد نقشه آينده را مي كشند و نام بچه شان را انتخاب مي كنند.
- بايد بدون من من كردن از رابطه باران و دختر جوان ترگل قصه
آقاي راوي چيزي به دستتان دهم - يعني بايد توضيح دهم چرا دختران ما زير 18 شوهر مي روند وقتي همه جا را يبوست گرفته. با اين پرسش تنها مانده ام كه كجاي دنياي شش ميليارد و اندي نفري، وسط آسفالت و ريگ پارك سفره پهن مي كنند و دمپختك مي خورند؟ تا چشم چراني جوانان زود بالغ شده از گرما ، سبزيي پيدا كند؟
مردي را مي شناسم كه بر اثر تصادف، گيج و شل و اسقاط راه مي رود. دست و زبانش شل مي زند و كار ازش نمي آيد اما تا بخواهي بچه پس انداخته. سفت! مادرم در جواب اعتراض من به توليد مثل كاملا مشروعش گفت :" از دنيا كه چيزي ندارد؛ لااقل چند تايي بچه داشته باشد كه!"
راحت شدم با همين جواب كوتاه مادر. راحت تر بخواهم قضيه را توضيح بدهم مي گويم يعني چون ما در شهر و ولايت مان هيچ نداريم دختران مان زود شوهر مي كنند و پسران مان زود دست به كار توليد مثل مشروع مي شوند؟

راوي:" به دخترك مي گويم مرگت چيست؛ مگر همين نبود كه خفه كرده بودي خودت را با خواستنش؛ مي گفتي دنيا عوض شده و عشق و تفاهم مهم است!!! و از اين حرف ها! مگر همين پسرك نيست؟
- چرا. اما خانه ندارد. مادرش هم هي غر مي زند. از اول هم ناراضي بود و من الكي به دلم دلداري مي دادم.
پسر هم از بي اعتنايي زنش مي گويد كه ديگر محل نمي گذارد. هنوز دوستش دارم اما اگر پاي كس ديگري وسط باشد..."
قصه مكرري است حكايت راوي ما. همه آخرش را مي دانيم. طلاق! گر چه طلاق پايان حكايت نيست. چيزي حوالي نيمه ماجرا است. دخترك به ضرب تهديد و كتك و نصيحت، ادامه مي دهد زندگي را. دوباره بهانه و طلاق. زور آمدن بچه و ترس بي نفقگي و نداشتن مهريه و ادامه. طلاق. ادامه. كتك. طلاق. ادامه... تا دختر از بر و رو بيفتد يا مردك از كمر.
راوي : ماجرا باز جالب تر مي شود وقتي ميان اين هير و وير، پسر كه حالا مردي شده داد مي زند: من زنم را دوست دارم.

ذهن تنبل ايراني، طلاق را نه بهترين راه كه آسان ترين روش ختم ماجرا مي داند. همان گونه كه ازدواج را بهترين راه ختم غائله "عاشقيت" مي داند. اما:
- دختر هنوز نمي داند در جامعه سنتي، مذهبي، مردسالارِ هيززن كش ِاو، نگاه به زن مطلقه ( از نوع جوان بر و رو دارش) بهتر از نگاه به زني فاحشه ي بي در و دروازه نيست. نه؟ از زنان جوان مطلقه بپرسيد در راهرو دادسرا و دادگاه ها چه شنيدند ، هنوز به خيابان نرسيده بودند.
- مردك چه مي شود؟ و نقشه هايش براي فردا كه همه اش با همين دختر كشيده كه 530 سكه مي خواهد و طلاق.
شايد بهتر باشد راوي قصه را طوري روايت كند كه نرسد به اين جا و طلاق. مثل فيلم ها كه به بوسه اولي تمام مي شود و نمي رسد به نكير و منكر و اجرائيه مهريه. بهتر است برگردد به روز هايي كه باران نباريده و همه چپيده اند زير سقف خانه هاشان، تخمه مي شكنند و فيلم سينمايي عصر جمعه شان را نگاه مي كنند. و قرار است امشب مجلس عقد دختر و پسر باشد. راوي اين بار به درخواست آناني كه دوست دارند قصه را طور ديگري بخوانند نقش عاقد را بازي مي كند و قرار است دو زنبق سرخ و اقاقي را به نكاح مدام خوشبختي هم درآورد. قندها سابيده مي شود و دختران به صف در آرزوي چنين و چنان سفره عقد خودشان، پچ پچ مي كنند. لب هاي كج راوي را مسخره مي كنند كه از فرط سيگارهاي شبانه سياه شده. ظرف عسل و مسقطي ، تخم مرغ رنگ شده و هزار بي دليل ديگر سر سفره قطار شده است.
راوي:" دوشيزه محترمه مكرمه عفيفه باكره بالغه! آيا وكالت بلاعزل مي دهيد حالا كه شما فرياد هاي مرا سر راه و چهار راه نشنيده ايد و زودي هوس شوهرداري كرده ايد؛ صيغه طلاق تان را هم خودم جاري كنم و آن وقت هم گُه مي خوريد حرفي از 530 سكه بهار آزادي به لب بياوريد."
صد البته عروس خانم وكالت نخواهد داد و راوي از ماجرا حذف مي شود. " - دور از جان! شگون ندارد . قرار نيست تن گل رنگ عروس ، كهنگي بگيرد. خانه ندارد ؟ به درك! تن مردش سالم. دخترك آفتاب هم نديده." ( از چه فاصله اي را نمي گويند.)
راوي از ماجرا حذف شد. درست زماني كه شبكه اول رسانه ملي بوقي به راه انداخته كه امروز چندين صد دانشجوي فلان دانشگاه يا نيرو، سر سفره مشترك عقد نشستند. فيلمشان را هم پخش مي كنند كه فلان هنرمند صداي قورباغه راتقليد كرده و ديگري حميرا خوانده عينهو خودش! و شبكه دوم همان رسانه، هزار راه نرفته را روي آنتن برده كه برنامه اي است درباره طلاق. آخر ماجراي دختر و پسر حكايت راوي.

راوي: به دخترك كه مي گفتم: اين ها كه مي گويي _ خانه و ماشين و رابطه ننه اش ... _ اسباب زندگي است؛ زندگي چيز ديگر و جاي ديگري است؛ راه نه اين است و بحث، بحث رفتن است نه رسيدن؛ و اصولا رسيدن به كه و كجاي اين جهاني؟ ديدم چه ياسيني مي خوانم به گوش خري كه اصلا عربي نمي داند. "
"به پسرك كه مي گفتم: از اول ، همين دختر كه عاشقش هستي، اگر ترا پس مي زد و راهت نمي داد، نه دل به يكي ديگر مي دادي و مي شد همين؟ انگار لُبّ ماجرا تويي و اصل عاشق است. بعد عشق و دست آخر معشوق. كلي هم از جام جم بلغور كردم كه دل تمنا مي كرد. ديدم " اي ياوه...ياوه... ياوه."

رابطه اي كه مي توانست در حد ديدار و سلام و كلامي جان بگيرد و بعد از سرشان بپرد حال و هوايي كه به واسطه حرمان داشتند، يا به كار دسته جمعي و اردو و كف و سوتي بيانجامد، وقتي يگانه راه مقبوليت و بقايش را در ازدواجي ببيند كه به بوق درآمده ، پايانش هميني مي شود كه دخترك ميانه 19 و 20 سالگي لگد بزند: طلاق. گناه و زيان طلاق بد تر و بيشتر است يا قدم زدن دختر و پسري در پارك و خيابان؟ يا گفت و گوي شان در كافي نت و شاب؟ آيا اين همه سال پيچاندن جوانان جواب داده؟ قديمي تر ها مي گويند: اي بابا ! زمان ما دم حجله زن و شوهر هم را مي ديدند. زندگي شان هم مي گذشت. بچه مي آمد و مي خوردند و بزرگ و پير مي شدند و مي مردند. و يادشان مي رود اضافه كنند ماهواره هم نبود و سواد و فيلم و رقص. پارك و گشت و كميته هم نبود. واصلا خيلي طول مي كشيد بچه ها بدانند پدر و مادر ها چه مي كنند كه بچه مي سازند. اما حالا چه؟
-كجا 530 يا 1530 سكه اين دو جوان را از مصيبت مي رهاند؟
-چند تا از دختر پسرها از كميته و آبرو و پارتي و قرص ترسيده اند و درست شده اند؟
-تكليف مردي كه امشب كه من مي نويسم هنوز داد مي زند: "من زنم را دوست دارم" چه مي شود؟
-چرا در ولايتي كه سينما و گردش نيست، ترياك و شراب هست، بازي و سرگرمي نيست، جوانان هم را نمي شناسند و هيچ دريچه اي به هم ندارند،
چرا در مملكتي كه پاسخ به هر نيازي جرم و گناه و زشت است،
چرا جايي كه زن ملك است و مرد اسب عصاري، پسر سكس مي خواهد و دختر خانه و پول و ماشين،
چرا جايي كه من زندگي مي كنم و هيچ ندارم، و هيچ كس هيچ ندارد،
چرا ماهواره داريم و موبايل و اينترنت و sms ؟
-اگر ماهواره نداشته باشيم و اينترنت و موبايل، يا پارتي و پاچه كوتاه ، همه چيزمان درست مي شود؟
- چرا اين سال ها اين همه كم باران باريده است؟

[احمد مبشري] at April 13, 2007 11:22 PM
نوشته های شما

حرف حساب جواب ندارد

bita at June 18, 2008 11:47 AM

 

سلام سلاااااام

mahmood at November 4, 2007 02:56 PM

 

هماي اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را (باز )گذري بر مقام ما افتد


ali azarbad at May 6, 2007 10:40 PM

 

زنده باد

ali azarbad at April 30, 2007 06:23 PM

 

نمي دانم اما خوب مي شناسمت اي باران اي غريب آشناي کوي دوست

navid.nakhli at April 24, 2007 12:16 PM

 

چقدر آشناست برايم اين مويه هاي غريبانه ات :(

navid at April 19, 2007 02:14 AM

 
ارسال نظرات




من را به خاطر بسپار ?




Powered byMovable Type 3.0D
Copyright © 2002-2007 ARTLAR .COM All Rights Reserved.