iran flash clip free download music
i n f o @ a r t la r . c o m
contact home

آرشيو مطالب و نويسندگان
سال نو مبارك
ارسال کارت تبریک های نوروزی
به بهانه سالروز تولد فروغ فرخزاد
آلبوم ورگار : دکتر خنجی / VARGAR : DrKhonji
به مناسبت درگذشت شاعر بلند مرتبت قیصر امین پور
عکس کاغذ قیچی [مجموعه عکسهای نمایشگاه]
چرا هيچکس پدر رپ فارسي است ؟
دلخوشي هاي کوچک این معلم [عکسهای مسلم ابراهیمی]
گزارش تصویری استقبال پر شور مردم لارستان از آقای احمدی نژاد
کلیپ چشمان من
كليپ شور عشق با صداي رضا صادقي reza sadeghi Flash clip
كليپ ماه مبارك رمضان
احمد مبشري
ميراث شوم [ داستان ]
آدم پس از هبوط [ داستان ]
دروغ...دروغ... باز هم دروغ!
... به مويه هاي غريبانه قصه پردازم.
ديوار، چادر خانه ما
راز آن چشم ها [ داستان ]
اظهار و اعلام وجود
حامد زارع
اندیشگی یا شوریدگی ( نگاهی به صبغه عقلانی عاشورا )*
تفوق فریب
نیکوداشت دوم خرداد
گزارشی از یک آشنایی
تقدیم به «خاطره» نمایشگاه کتاب
خاتمی «فضیلت» جمهوری اسلامی
گفتگوبا شهردار لار
برای آغازگری
حمید منشی
گزندگی خواب آور (نقدی بر آثار طنز راشد انصاری)
زیبای خفته ( در حاشیه آسیب شناسی تئاتر لارستان )
اُشو به مثابه ایدئولوژیست ضد ایدئولوژی (قسمت اول)
يادداشتي بر فيلم «اخراجي ها»
معنویت مخدر
عبدالرضا مفتوحي
اشعاری فی احوالات نمانندگان مجلس
زن ذلیلی
بشنو حقيقت را
سلام من عبدالرضا مفتوحي ام
مسلم ابراهيمي
ترانهء ناتمام
عطر تو
گفتگو
مسافر
غم
درباره آرت لار !
مقاله هاي آموزشي
خط در تركيب بندي و تعديل نيروها
فتوشاپ تاريكخانه ديجيتال (قسمت اول)
نقطه در ترکيب بندی
تقابل وحدت و تضاد در ترکيب بندی
رنگ شناسی و مبانی شناخت روابط رنگها
مراحل ساختار بندی يک فضای عينی به صورت ذهنی
نویسندگان مهمان
رئالیسم در سینما یا این یک واقعیت نیست[ فرزاد قناعت پور ]
وبلاگ دوستان
اسماعیل حق پرست
نان و کتاب (حبیب آرین)
میکادونامه mikadoname
روزنوشته هاي شيبي
تارونه بابا
ريحون
گفتني هاي ناگفته
افسون گل
گرمي گفتار
جستجو در سايت

 
March 24, 2007
راز آن چشم ها [ داستان ]

پسرك ديوار به ديوار و بام به بام مي دويد . صداش خفه بود بس كه دم غروب تا نيم شب، داد كشيده بود و اشك و مف را ، يكي، پاك كرده بود از سبيل تازه درآمده اش . حناق گرفته بود كه كسي نمي داند از چه جار مي زند : " نامرد ها ! به دادم برسيد. بردندش! " برادري هم نداشت دختري كه بر قاطر سبز نشسته بود تا لب و دهان پسر را به هم بدوزد كه هي فحش مي دهد خودش را و دهاتي ها را . خاك كه به سرش مي ريزد سوزانده دل مردم را و برده آبروي دختر و پيرمرد پدرش را. ميان كِل و دايره دمبك زنان ده، به شوهر بردند دختر نه چنان خوش نامي را كه گماني دل داده بود پسر به راه رفتن و رنگ پريده صورتش، دزدكي. حكما هم نگفته بود كلامي كه كسي و دختر بداند چه مي گذرد در دلش تا همان دم دماي حجله ي عروس. زنان خفه و انگار كه چوب شوند نگاه مي چرخاندند ازكوچه به بام و سقفي كه پسرك مي پريد و مي ناليد: " از چه هيچ كدامتان دستي نمي جنبانيد پدرسوخته ها! كه نبرند دختر را. تا فردايي كه بزرگ ترك شده ام، بشود عروس من. آخر فردا كه بزرگ شده ام و مي دانم زير و بالاي زن و شوهري را چطور چشم بگردانم و ببينم او را و خودم را و زنم را."

گفتم: " آن قدري خرد بودم كه ندانم چه مي شود. و حالا كه دانسته ام چه شده آن شب و سال هاي بعدش ، شده ام زن تو . نمي داني از چه. نمي داني باز، اگر بگويم از آن شبي كه پسرك را ديدم، مرد شده بود و حالا كه مي دانست زير و بالاي زن و شوهري را ، با زني مي رفت كه باور نكردي هر چه قسم خوردم كه بود."
گفتم: " يكي بايد مي شد زنت؛ حالا من؛ چه توفير؟ من هم نبودم ، يكي ديگر و تو باز مي ماندي از چه شده زنت لابد. تو هم يكي از آن هايي كه مي گردي پي چراي هر كاري و وا مي داري آدم را كه دروغ ببافد مگر آرام شوي . نمي داني. يعني چه كه بيراه است؟ همين طوري ها است كه يكي مي شود زن تو و صد تاي ديگر نمي شوند.
اتفاق بود و ما، همه چيزمان ثمر اتفاقي ديگر . من و آن طور كه تو مي گويي منِ پنهان من فقط هميني است كه مي بيني. بي خود سرت را مي چرخاني و خيال هات را . تني لخم و صورتي سپيدم و چشمهايي كه تو مي گويي شهلا است. يعني مي گويي نه اتفاق است به هم رسيدن دو ريزه لرزان و خسته ي پدر و مادرم كه ثمرش من بشوم؟ پستان پر و پيماني هم پيدا شود، شير بچكاند ته حلقم كه قوام بگيرد استخوان هام و جان بگيرم؟ يعني طور ديگري شده كه ايني كه هستم ، شده ام و تو هم مثلا عاشق اين من. اصلا چرا مثلا ؟ عاشق هم باشي به جايي بر نمي خورد.
گمانم يكي از آن شب ها كه مي سوختي از عطش من و صبح كه مي ديدمت سرخ بود چشم هات ، نشسته اي و خيال بافته اي اين كه منِ روستايي زاده ي خوش تراش، بشوم زن تو مهندس درس خوانده ، كمتر از به هم رسيدن تكه هاي لرزان پدر و مادرم اتفاق است؟ اصلا كدام سرنوشت؟ چرا مي گردي و مي گرداني دنيات را كه ببافي دستي را كه از ازل هل داده مرا به دامن تو؟ مثلا چه شد كه نرسيدم به همان دوستت كه هر بار مي آيد خانه دلت آشوب است ؟ كه نمي خواهي باور كني او هم دلش مي تپد و جايي ش گير است پيش زن تو؟ مزه دارد ديدن دست و پا زدن و شل بازي اش وقتي كه تنها مي شود با من و نمي داند چه كند. من من و تف قورت دادن است و دست به هم ماليدن و آخر سر ، تند خداحافظ گفتني و تمام. تو هم به خود مي پيچي كه مثلا چطور نگاهم مي كند و الان چه حسي دارد و يا به بهانه سلام دستم را كه مي گيرد چطوري و با چه حسي فشار مي دهد. حالا از خودم مي پرسم چه شد جز حادثه اي كه شك آورد براي تو و حسرت نشاند به دل دوستت كه هنوز گيج، مانده چه كند . آيا حالي م كند و منتظر بماند؟ يا نه! تا هميشه زندگي اش با حسرت و حماقت سر كند."
گفتم :" حالش را ندارم."
گفتم: " اتفاق بود آن روز كه از خانه در آمدي، خراب. وگرفته بودي كه بابات دلت را لگد كرده و زده جفت پا ميانه ي هر چه احساس داشتي ؛ اين را بعد ها خودت با خنده گفتي. اما خوب زده بود و خرابت كرده بود. مرا ديدي كه مي رفتم ، يادم نمي آيد به كجا و ديدي كه چه لعبت تردي است . به دل راندي حالا بروم تا چه شود . اين طوري ها شد و كارت بالا گرفت و تا آ مدي بفهمي چه خبر است دنيا، و چه را به عوض چه مي دهند ، شده بودم زنت. باور كن اگر دل دوستت بيشتر از تو گرفته ي عصر جمعه بود و زده بود به خيابان كه او هم تني ترد ببيند و متلكي بپراند، حالا جاي تو ترياك مي كشيد و خاكستر نشين عشق رفته اش، ريش و پشم رها كرده بود. "
مي گويم:" فقط نبايد ديد. يعني شانس بياوري و نبيني. بي گاهي ميان هير و وير بازار كه دربه در پياز و سبزي قورمه اي يا كه مي گردي پي دواي اسهال بچه، مي بيني يكيشان _ كه هر از چند كرور آدم، يكي اين طور زهر مي شود _ خيره به چشم هات، انگار هزار سال است نگاهت مي كند. مي چسبد آن نگاه به چشم و مهر سياهي مي زند به پيشاني ات كه نوشته اش كه تا ابد دنيا پاك نشود. سياه مي كند و به گه مي كشاند زندگي ات را ؛ اگر ببيني يكي شان را و بداني چه مي گويند . حرف لرزيدن دل نيست و خيال خر غلت رخت خواب با كسي. يا كه از دلت بيفتد شوهر بيچاره و بهانه بياوري كه دهنت بوي كون الاغ مي دهد؛ يا بهانه كني فلاني خبر داده كه اين طور گفته اي به مادر و كِيك ام. يا اين كه وجدانت آزرده ي اين باشد كه گير جمله اي عربي هستي كه به خيال مردم، تو را آنِ كسي كرده كه نمي داند چه شد چند شب و روزه كه همه ي خيال و خانه اش به هم پاشيد. بميرد هم نمي داند به چه شبيه شده روزگارت و به كجا مي رود زندگانيي كه دور برداشته بودي ناخدا منم. سياه مي كند آن دو چشم هر رنگي ، مانده ي عمرت را . دير دانستم نگراني آن دو چشم را كه از همان ابتداي من مي ديده ، دست در گل ماندن مان را كه خانه بسازيم و بچه و و ندانيم از چه و آخر به كجا؟ "
مي گويم :" اقبالت بلند باشد نبيني پوزخندي كه نشسته بر لب هاشان ، همه شان را كه نه؛ اما آني كه من ديدم. لبخنده را وامي چيند از لب هات و نمي دانم چه مي نشاند جاش كه اين طوري ها مي شود كه هر كس بگويد سرخ اناري لبت از چه شد قهوه اي ترياكي. حالا هم سياه. چه كنم حالا كه هر چه رنگ بوده پريده از لب هايي كه مي گفتي "گل انار است" بس كه هنوز نبوسيده بودي همان اوايل آشنايي مان. هر چه از دست و دلم مي آيد بكنم و بگويم راست و دروغش را كه راحتم كني از آن نگاه تار و آه كشيدن هاي همه شبه ات لابلاي خواب هاي پريشانم ؟ "
گفتم: " مثل بختك كه همه مي دانند و نديده اند، فهمي ازآن جنس كه دانسته اي تنهايي، ابدي است و واماندگي ات تا هميشه ، مثل تف چسب ته گلو، مي خوابد روي همه چيز همين زندگي كه بسته بودي تا آخرش بروي شاد و كلاه انداز، زن و شوهرت را هم گفته بودي بيا . بسته زبان هم آمده و چه عاشق تو است. چه دلم مي خواهد مي ديد يكي از آن نگاه ها را شوهر من، كه با هم بنشينيم به خاك سياه و هي خيال نكند چه شده جا زده زنش و لابد مي جنبد سر و تهش.
حالش را نداشتم و گفتم:" حالش را ندارم." همه چيز انگار از همين جا تمام شد.
حالا مگر گناه من و ما چيست؟ مثل همه كه يكي پا مي گذارد ميان شب و روزهاي دراز بلوغ و نجاتت مي دهد از تماشاي عكس لخت و پيچ خوردن تا گل صبح و حسرت قدم زدن با يكي بي نگاه آن چناني
، بينوايي پا گذاشت ميان شب و روز دراز بلوغم و له كرد چيزكي از من، تا جا بگيرد. در دستش شاخه اي سرخ. داد و گرفتم و شروع شد بازي مان. مثل خيلي ها از همه. و خبر كرديم مردم را و زدند و رقصيدند. رفتيم تا ميانه راه كه بچه بيايد و آمد. حالا هم كه ديده ام آني را كه نبايد بيا پايانش را جور ديگري بگذار بهتر از ايني كه من...."
نشست وچه خوشحال گفت :" دلم گرفته بود كه عصر جمعه دراز است و دلگير. مي گويند دل آقا مي گيرد كه جمعه ديگري رفت و رخصت ظهور نيامده و شيعه ها همه دلشان مي گيرد. قشنگ است نه ؟ شب پيش از آني كه ترا ببينم خواب ديدم بانويي كه چه دل انگيز بود بوي عباي سفيدش، سربنده ي سبزي نشانم داد و گفت: بگير؛ سهم تو است . صبح مادر اسپند دود كرد و نماز خواند و چه هوا صدقه داد. فردا كه ديدمت، روسري ات پس رفته بود و و باد تندي وزيد ناغافل، سربنده ي نازك سبزت را رماند از موهاي شلال سياهت؟ يادت مانده؟ "
يادم هست كه چه سياه شد چشم هام، گاهي كه روسري ام را باد تاراند از سرم . ديدم ميان خاك و باد و نگاه حيز آن و ايني كه نمي شناختم، روسري شرابي ام دست تو است . هر بار كه قصه را گفته اي سبزتر كرده اي سربنده را تا آخر كه شد سبز سيدي . گفتي:" يادم هست. سبز بود" گفتم:" سبز بود."
بادي وزيد تا نگاهت بهانه ي شروع شود و " نگاهش چه بي غش بود " دلم را راضي كند كه دل بدهم به دستي كه هر بار شاخه اي قرمز آويزان انگشتانش بود و انگشتري عقيق. حالا خودت بگو اگر آن روز اين طور زمين به آسمان نپاشيده بود يا گره روسري من سفت تر بسته بود، نه كه مي گذشتي از من؟ آن وقت كجا شوهر من بودي كه روزي هزار بار پيچم دهي چه ت شده و از چه نمي خندي و تمام آرايشي هات فاسد شد. و هي گير بدهي فلاني كه بود زنگ زد و چرا من كه آمدم زود تمام شد حرف هات.
چه به كارم مي آيد رژ و ماتيك؟ لب هام كه شده رنگ ساقه گل هايي كه هنوز مانده به ديواره و در اتاق خوابت ، هنوز پس تولد فرزندمان كه شده عين پدرش، خل! "
گفتم حالش را ندارم و پشت به شهوتي كه جنبيده بود، دراز كشيدم بلكه دنباله ي كابوس نيمه كاره ام سرازير شود به خوابم . نشد. ندانستي از چه تا حمام شبانه ات تمام شود ، از سرم پريده بود مستيي كه به بوسه و دست كشيدن بر نرماي تنم بيدارش كرده بودي. ترسيدي از نفرتي كه در " حالش را ندارم بود " و تا چند وقت نخواستي. يا از سر مردي هوست را مهار كردي كه زنت حالش را ندارد؟
آن شب تا حمامت تمام شود، كمي بيشتر از هميشه هم طول كشيد انگاري؛ خواب ديدم جايي هستم ؛ كجايش با خدا است. آدم هايي را مي ديدم و نمي دانستم قضيه چيست. جوان زيبايي بود و مقابلش زن زيباتري نشسته روي تختي ساده، اما گران مي زد چوب و ناز بالش ها. از پا به پا شدن مرد و مِن من كردن زن مي شد دانست هر دو دلشان گير است كه زبانشان بند آمده . مردم و كاخي كه در خواب مي ديدم مال خيلي قديم ترها بود. لباس شان زيبا و غريب بود و زن چه بالا بلند نشان داد وقتي تمام قد ايستاد و دامن پرچينش روي زمين مي كشيد. همه ي در و ديوار آينه بود و زيبايي شان هزار هزار. من هم گوشه اي بودم و نبودم؛ آخر هيچ آينه اي مرا نشان نمي داد. مدارا مي كردند و يواش حرف مي زدند. بعد صدايشان بلند تر شد و گاهي رسيد كه مرد فرياد مي كشيد. معلوم بود جوانك مي داند چه زيبا است و همين هم جسورش كرده . قدمي به جلو گذاشت با اين كه زن مي ترسيد و عقب عقب مي رفت. مرد گفت كه رسم قصه همين است و من نبايد ترا بخواهم ؛ تو مرا مي خواهي و هي حيله مي بندي و آخر سر كه نخواستمت، به خدعه عزيز را مي فريبي و قصه به انجام مي رسد. زن اما نرم نشد و سر مي جنباند كه يعني نه. آخر سر هم جوان پيراهن خودش را از پس پاره كرد؛ انگار هر دو بفهمند چه خواهد شد، به هم نگاهي كردند. زن خسته و مهربان ناليد: " درست نمي شوي. درست نمي شود. يك جاي قصه ات مي لنگد." مرد به عوض فريادهايي كه از گلويش تنوره كشيده بود، اين بار پيشاني زن را بوسيد؛ طولاني. همين دم بود كه ديدم عكسش در هيچ تاي آينه هاي تالار نيست . تصويرِ زن، تنها بود و لبخند تلخ و تري بر لب داشت. سرش را كه بالا گرفت، انگار كه بداند از اول آن ها را مي ديده ام، خيره شد به چشم هام . من كه گويي منگ چشم هاي افعي شده باشم، در كاسه چشم هاي آن زن ، حدقه سرزنش گر مردي را ديدم كه مرا مي كاويد. انگار برهنه مادرزاد مقابلش ايستاده باشم دنبال پناهي مي گشتم تنم را بپوشانم . صداي كسي را مي شنيدم كه يك ريز و يك نفس ، طوري كه فقط من بشنوم مي گفت: " نگفتم؟ " و دوباره: " نگفتم ؟ " و هي از نو. نمي دانستم چه چيز را گفته بود و حالا سرزنشم مي كرد كه يادم رفته. حالت تهوع داشتم و نزديك بود همه دل و روده ام را عق بزنم. انگار ديوانه شده باشم به ديوار هاي تالار لگد مي زدم كه بشكانم شيشه هاي ترد را. اما انگار فولاد سخت بود و خط بر نمي داشت شيشه ها. به هر طرف كه سر مي چرخاندم همان نگاه از ته چشم خانه زنك نگاهم مي كرد. سرم گيج مي رفت و در و ديوار را تار مي ديدم. صداي گريه پسرك مي آمد و مردي كه مي گفت : پدر سوخته ! از چه دست نجنباندي كه نبرند ترا ؛ تا عمري در بدرت نشود. " چه كار بايد مي كردم. خواب بودم و نمي توانستم حالا كه شده ام زن تو، زن پسرك بشوم . همان چند بار هم كه هم را ديديم و قدمي زديم كلي ترسيديم.
به من چه كه زليخا زن يوسف نشد و عزيز حالش را برد و قصه شان اين طوري ها در دهان مردم گشته. من هم نمي توانم تقاص كرده ي پدرم را پس بدهم ؛ مثل تو كه قرمز شرابي را كرده اي سبز سيدي و كسي عارض نشده. هي فحش مي داد مردك كه صدايش پيچيده بود در تالار كه چرا خنديده اند زنان به اشك و مف پسر و كسي كاري نكرده و دوباره داد مي زد : نگفتم؟ چشم هاي زن هي نگاهم مي كرد يعني كه چه؟ لگد مي پراندم كه بشكنم شيشه ها را و بشكنم زن را كه سنگ شده بود. جيغ مي زدم تا خفه كنم صداي مردك را كه هي فحشم مي داد. شانه ام تير مي كشيد و خسته بودم. بايد طوري مي شد كه خلاص بشوم از اين كابوس. بايد زود تمام مي شد و الا همان كه خواب بودم پس مي افتادم . وزن سنگيني روي سينه ام بود . انگار افتاده باشم و نتوانم بلند شوم. دنبال دري مي گشتم كه فرار كنم از تالار و بدوم زير آسمان.
دست يخ كرده ات را حس كردم كه روي تن برهنه ام مي دويد. حالت سر انگشتانت را شناختم كه بر شانه و پشتم كشيده مي شد. همه تنم را مورمور چندش آوري گرفت. دست هم كه سراندي ، پست زدم و گفتم حالش را ندارم.
گفتم:" همه پيراهن ها را يوسف ها دريده اند.از چه زليخا را به دار زدند؟ "
گفتم:" باورت مي شود، اگر حكم، حكم عدل بود، سياوش در آتش مي سوخت و سودابه مهر به پيشاني اش نمي خورد. "
مثل كسي كه جن ديده باشد ترسيده بودي و به خيالت هذيان مي گويم. نگاه و صدايت مي لرزيد . آب خواستم و مُردي تا ليوان را برساني دم دستم. نفسم كه آرام شد گفتم چند بار كه نبودي و سرت گرم ماموريت اداري بود و رفته بودي نمي دانم كدام شهر، با يكي قدم زده ام توي پارك. خيالت را هم راحت كردم پايش به رخت خوابت نرسيده؛ بس كه بي عرضه است. دلش خوش است كه مِن مِن كند و خيابان را يك راست برود و هي بپرسد چيزي نمي خوري ؛ تا به خيالش كاري كرده باشد پس اين همه سال كه گذشته و دينش را ادا كرده باشد به عشق پاكش. گفتي حاج خانم ادامه نده كه نمي توانم تحمل كنم. بقيه اش را هم گفتم كه از كجا آمده همين دوستت كه از اولش هم شك داشتي و مي ترسيدي.
مبهوت بودي و باور نمي كردي حرفم را. يعني فكر مي كردي پيوند ما چنان است كه آخرش بايد يكي از ما از زور عشق بتركد تا تمام شود؟ و آن وقت آن يكي هم تا آخر عمرش غم و حسرت استفراغ كند؟ خنديدم. و هي صدايم بلند تر مي شد. انعكاس صدا در گوشم طنين دل انگيزي داشت . انگار انتقام صداي مردك را مي گرفتم كه يك ريز مي گفت " نگفتم" و حالا كه من همه چيز را گفته بودم زده بودم زير خنده و تو زورت نمي رسيد خفه ام كني. نمي دانم تا كي و چقدر خنديدم. ماهيچه هاي فكم درد مي كرد و تو از اتاق رفته بودي. ساكت كه شدم به سقف زل زدم و تا صبح به راست و دروغ حرف هايي كه بلغور كردم برايت فكر كردم.
آيا فريب سزاي حماقت است؟ و آيا من حق اجازه اش را داشتم هر چه شنيده ام از قصه به نام رفته هام بگويم. ادامه اش را ولي نگفتم كه دخترك به تقاص آه پسر تبديل به ني هفت بند شد و مادر شوهرش او را به رودخانه انداخت. رفت و رفت تا رسيد به دست پسرك كه حالا سبيل و ريشش درآمده بود. او هك ني را نوازش كرد و از صبح ني زد تا شب. و دوباره از شب تا صبح و هي از نو.
ديگر نمي شد به روال هميشه زن و شوهر بود. تو نبودي و بودي. گاهي مي ديدمت كه در آشپزخانه دنبال كتابي مي گردي يا وسط هال قدم مي زني و ته سيگار هاي مرا از روي فرش جمع مي كني. مهربان تر شده بودي انگار. يك بار هم دست مرا گرفتي و با خودت به كلينيك روان پزشك بردي. آن جا هم شكمي سير خنديدم. وتهديدت كردم اگر يك بار ديگر پاي مرا به اين خرابه باز كني تبديل به ني هفت بند خواهم شد. دكتر تو شك نداشت من ديوانه ام و بدم نمي آمد كمي نمك ماجرا را زياد كنم تا حالي ببرد از درس هاي دانشگاهش.
سالي را تمكين كردم كه مَردي و مَردم.
گفتم:" در خيالت بچرخان، يكي از آن دختر ها يي كه مي گويي شان فاحشه و زياد شده اند حوالي امروز ها، يكي از هزارشان را خيال كن ، تن بدهد به خواهش مردي از سر رحم يا آدم دوستي؛ كه نياز دارد مردك و الان است كه بتركد از شهوت. حواسش هم نباشد كه مردك چه از سكه و كاغذ مي ريزد به دامنش، چه تفاوتش با من و هزار زني كه تمكين مي كنند از ترس طلاق يا سردي شوهر و قطع آب و دان شان. حالا بگو من فاحشه ترم يا او! "

[احمد مبشري] at March 24, 2007 01:32 PM
نوشته های شما

اي ساربان كجا مي رويد
ليلاي من چرا مي بريد

at February 26, 2008 11:53 AM

 

متنت وخوندم راستش چون تازه كارم يك كلمه ام ازش نفهميدم

غريب آشنا at April 21, 2007 11:39 AM

 

وقتی می خوندم احساس میکردم کنار دری نشستیم که روبه حیاط خلوت بازمیشه سیگارمیکشیدیم وتوهم می خوندی وبعضی جاهاش رامیگفتم دوباره بخون.واون خرس قطبی هم تندتندسیگارپک میزنه .من ابتداازدست اندرکاران این وبلاگ که برای آن زحمت زیادی می کشندتشکرمی کنم . فکرمیکنم اینجا محل مناسبی برای ارایه یک داستان کاملا جدی نیست چون هم مخاطبان محدودی دارد وهم اینکه زیرسایه یک سری مطالب سطحی وگذرا قرارمیگیرد.این دست داستانهابایددرفصایی تخصصی ترونوشته هایی مرتبط ارائه گرددتاخوانندگان واقعی خودرابیابدودربوته نقدقرارگیرد........م

محسن توکل at April 4, 2007 11:25 AM

 

وبلاگ و وبلاگ نویسی و همچنان سایبر ژورنالیسم سبک و سایقا خاص خودش رو داره و فکر نمی کنم که این متن مناسب این فضا باشه ...
کمی فکر کنید و گشتی در وبلاگستان حرفه ای بزنیدو متوجه می شوید!!!!

اسماعیل حق پرست at March 28, 2007 01:21 AM

 

الان يادم اومد که اين داستان کوتاهت رو يه روز که اومديم خونه تون واسه مون خوندي و ۲ ساعت سرش حرف زديم ...روز _ تولد _ ساينا بود :)يادت مي ياد؟ :) حالا من چي بگم تو اين کامنت؟ تو اين چهار تا خط... منتظر کاراي _ بعديت هستيم که بنويسيشون اينجا|:)

نیما at March 27, 2007 02:57 AM

 

دي سي که شدم با خيال _ راهت مي خونم و مي يام نظرم رو مي زارم اينجا :) اينجوري هي حواسم پيش _ ثانيه هاست...

نیما at March 24, 2007 01:36 PM

 
ارسال نظرات




من را به خاطر بسپار ?




Powered byMovable Type 3.0D
Copyright © 2002-2007 ARTLAR .COM All Rights Reserved.