در كنارت مي نشـنم
در هالهء نوراني تنت غرق مي شوم
...
گفتگو ما را به فاصله ها نزديک می کند
چشمانت مي لرزد
آوار دلم فرو مي ريزد
...
در انتهای گفتگو از تو دور مي شوم
و پيكر سنگينم در خيابان هاي تاريك شهر گم مي شود
[Moslem] at August 28, 2005 01:54 AM
نوشته های شما
خدافظ
at November 16, 2007 11:05 AM
سايتي كه زديد خيلي خوبه اما چرا مطالب تكراريشو حذف نميكنين يه درخواست داشتم اگه ميشه يه مصاحبه با اقاي ابولفضل محبي شاعر توانا انجام بديد خواهش ميكنم
هميشه دوست داشتم حالا هم دوست دارم از اينجا به بعد هم دوست دارم ولي ديگه نمي تونم رفتار خانوادتو تحمل کنم بخاتر همين باتموم سختي که داره بهت مي گم خدانگهدار عزيرم
فراموش نکنیم آینه ها را ما کدر می کنیم و گه گاه می شکنیم والا کسی غبر ما نمی تواند دل سپیده ای را این چنین بشکند که ناله اش را در آنسویزمان کسی در غربت تنهای خود بشنود
sudegh at February 26, 2006 12:16 AM
فراموش نکنیم آینه ها را ما کدر می کنیم و گه گاه می شکنیم والا کسی غبر ما نمی تواند دل سپیده ای را این چنین بشکند که ناله اش را در آنسویزمان کسی در غربت تنهای خود بشنود
sudegh at February 26, 2006 12:14 AM
چنان به نام با هم زيستن ,تيغ بر ابريشم عشق مي گذاريم که ساده و راحت از ياد مي بريم براي هم زيستن را.